بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




سجوق


نمیدونم تا حالا سجوق خوردید یا نه یه نوع شیرینی سنتی وصدالبته طبیعیه..دیشب با تمام اهل خانه بسیج شدیم و سه تا سینی بزرگ درست کردیم بجز داداشم که درس داشتن..یعنی فک کن بابام هم اومد کمک.منو بابام و مامان..خیلی خوش گذشت بعد دیگه شب ساعت 3 خوابیدم قبلش خواهرم گفته بود باهاشون صبح برم دعای ندبه صبح پاشدم دیدم خیلی خوابم میاد اس دادم نمیام برید شما این دومین هفته ی که اینجوری میشه..سعادت ندارم هعیبعد طرفای 10پاشدم ..خاله م چند بار زنگیده بود که برم خونشون برا کمک تو درسای دختر خاله م برم چنتا برنامه نصب کنم برا درس کارو فناوری اما من هی رفتار دیروز دختر خاله م یادم میومد گفتم نمیرم باید ادب بشه و هی من هیچی نمیگم پررو میشه
دیگه ظهر رفتیم نماز جمعه اما دریغ از حتی یه کلمه حرف در مورد آتش نشانا تو خطبه واقعا ناراحت شدم 
دیگه برگشتیم و بعد نهار بابام خواهش کرد برم ؛ با مامانم رفتیم زیاد محلش نذاشت





سجوق


نمیدونم تا حالا سجوق خوردید یا نه یه نوع شیرینی سنتی وصدالبته طبیعیه..دیشب با تمام اهل خانه بسیج شدیم و سه تا سینی بزرگ درست کردیم بجز داداشم که درس داشتن..یعنی فک کن بابام هم اومد کمک.منو بابام و مامان..خیلی خوش گذشت بعد دیگه شب ساعت 3 خوابیدم قبلش خواهرم گفته بود باهاشون صبح برم دعای ندبه صبح پاشدم دیدم خیلی خوابم میاد اس دادم نمیام برید شما این دومین هفته ی که اینجوری میشه..سعادت ندارم هعیبعد طرفای 10پاشدم ..خاله م چند بار زنگیده بود که برم خونشون برا کمک تو درسای دختر خاله م برم چنتا برنامه نصب کنم برا درس کارو فناوری اما من هی رفتار دیروز دختر خاله م یادم میومد گفتم نمیرم باید ادب بشه و هی من هیچی نمیگم پررو میشه
دیگه ظهر رفتیم نماز جمعه اما دریغ از حتی یه کلمه حرف در مورد آتش نشانا تو خطبه واقعا ناراحت شدم 
دیگه برگشتیم و بعد نهار بابام خواهش کرد برم ؛ با مامانم رفتیم زیاد محلش نذاشت





بِربِریت


با بابام در مورد اعدام صحبت می کردیم...
من : شنیدی که لاریجانی [رییس قوه قضاییه] گفته ما نمیخوایم یه محکوم به اعدام رو اینقدر نگه داریم که بعدش که نمازخون شد ...
بابام پرید وسط حرفم که بعله اینا یه اعدامی رو اینقدر نگه میدارن بعد هم به یه بهونه ای آزادش میکنن.
گفتم نه اینجوری گفته :
گفته ما قصد نداریم نگهشون داریم که وقتی سربراه شدن آزادشون کنیم باید سریع اعدام کنیم بره! با همچین موجودی طرفیم!
بابام بِربِر منو نگاه میکرد...
:منبع . http://hadiname.blog.ir/rss





بِربِریت


با بابام در مورد اعدام صحبت می کردیم...
من : شنیدی که لاریجانی [رییس قوه قضاییه] گفته ما نمیخوایم یه محکوم به اعدام رو اینقدر نگه داریم که بعدش که نمازخون شد ...
بابام پرید وسط حرفم که بعله اینا یه اعدامی رو اینقدر نگه میدارن بعد هم به یه بهونه ای آزادش میکنن.
گفتم نه اینجوری گفته :
گفته ما قصد نداریم نگهشون داریم که وقتی سربراه شدن آزادشون کنیم باید سریع اعدام کنیم بره! با همچین موجودی طرفیم!
بابام بِربِر منو نگاه میکرد...
:منبع . http://hadiname.blog.ir/rss





آقوی هم ساده


اصن یادم نمیره اون روزو که بابام کارنامه ترممو گرفته بود دستش، انگشتشو رو نمره ها دونه دونه میاورد پایین که دونه دونه بازجویی کنه. من داشتم از ذوق رسیدن انگشتش به زبان انگیسی نوزده و فلسفه منطق هجده و ادبیات بیست اوردوز میکردم، بابام انگار که تو فیلم سانسور شده صحنه دیده باشه، نرم نرم همه رو رد کرد رفت وایساد رو سیزده تاریخ. تا شب هم همونجا موند. :منبع . http://raport.blog.ir/rss





آقوی هم ساده


اصن یادم نمیره اون روزو که بابام کارنامه ترممو گرفته بود دستش، انگشتشو رو نمره ها دونه دونه میاورد پایین که دونه دونه بازجویی کنه. من داشتم از ذوق رسیدن انگشتش به زبان انگیسی نوزده و فلسفه منطق هجده و ادبیات بیست اوردوز میکردم، بابام انگار که تو فیلم سانسور شده صحنه دیده باشه، نرم نرم همه رو رد کرد رفت وایساد رو سیزده تاریخ. تا شب هم همونجا موند. :منبع . http://raport.blog.ir/rss





مسابقه


امروز صبح بابام منورسوند خون مامان بزرگم قبلشم چون میخواستم توی یه مسابقه ی کتابخونی شرکت کنم کتابشو گرفتم.اسم کتاب  "نگین آفرینش" هستش.بعدش رفتم خونه مامان بزرگم.بابابزرگ و مامان بزرگم تنها بودن.باز سفارش کیک گرفتم از بابابزرگم.خیلی کیک دوست داره.ایشا.. امشب میپزم فردا میبرم براشون.حدودای ساعت1وربع بود که خاله کوچیکم زنگ زد میره آخرین امتحانشو بده بچه هاش هم میاد اونجا.بعد یه ربع دخترخاله و پسر خاله م اومدن.موقع نهار هم پسردایی و داییم اومد.زنداییم چون مریض بود نیومد.وای اینقد دخترخالم فیس و افاد اومد حد نداشت.منو و مامانم راجب یه چیزی میحرفیدیم بعد اومد پرسید که چیشده منم نمیخواستم بفهمم پیچوندم بنظرم فهمیدو تا آخر ش پشت چشم نازک کرد برام منم محلش نذاشتم14سالشه انگار بچه س ایششش
مامانشم سه ونیم اومد مثل اینکه امتحانشو زیاد عالی نداده بود منبع شون3تاکتاب بود.یه استاد عقده ی دارن که نگو می





مسابقه


امروز صبح بابام منورسوند خون مامان بزرگم قبلشم چون میخواستم توی یه مسابقه ی کتابخونی شرکت کنم کتابشو گرفتم.اسم کتاب  "نگین آفرینش" هستش.بعدش رفتم خونه مامان بزرگم.بابابزرگ و مامان بزرگم تنها بودن.باز سفارش کیک گرفتم از بابابزرگم.خیلی کیک دوست داره.ایشا.. امشب میپزم فردا میبرم براشون.حدودای ساعت1وربع بود که خاله کوچیکم زنگ زد میره آخرین امتحانشو بده بچه هاش هم میاد اونجا.بعد یه ربع دخترخاله و پسر خاله م اومدن.موقع نهار هم پسردایی و داییم اومد.زنداییم چون مریض بود نیومد.وای اینقد دخترخالم فیس و افاد اومد حد نداشت.منو و مامانم راجب یه چیزی میحرفیدیم بعد اومد پرسید که چیشده منم نمیخواستم بفهمم پیچوندم بنظرم فهمیدو تا آخر ش پشت چشم نازک کرد برام منم محلش نذاشتم14سالشه انگار بچه س ایششش
مامانشم سه ونیم اومد مثل اینکه امتحانشو زیاد عالی نداده بود منبع شون3تاکتاب بود.یه استاد عقده ی دارن که نگو می





و تو چه خبر از زندگی ما داری


نمی‌دونم پسرهای خانواده‌ی پدریم چه چیزی در بابام و خانواده‌ی ما دیدن که فک می‌کنن ما میلیاردریم و هرموقع که می‌خورن به بی‌پولی انتظار کمک دارن!! و مشکل بزرگتر اینه که همیشه بی‌پولن! و تو ای عزیزِ بی‌پول! ضمن ابراز همدردی با تمام وجودم؛ آدم توی این وضعیت، مملکت رو عرض می‌کنم، که ازدواج نمی‌کنه اونم توی بی‌پولی! اگرم ازدواج می‌کنه با یکی هم‌سطح و هم‌فاز خودش ازدواج می‌کنه خب! تقصیر من و بابام نیست که همسر شما از فلان طائفه‌ی ایرانه و معتقدن فاصله‌ی بین عقد و عروسی نباید زیاد باشه! اصن من ریدم توی این سنت‌های مزخرف که فقط خرج کردنه و خرج کردن و خرج کردن!! :منبع . http://aleme-n.blog.ir/rss





نایب الزیارتیم آقا...


اون کوله وسطیه مال منه
درواقع مال جبهه ی بابام، قدمتش بالاس :)
ولی من با وجود مخالفت همه میخوام ببرمش کربلا
اون دوتاهم مال بابام و مامانمه
کوله داداشمم باهاشه،اخه رفته راهیان نور:)
ازتون خواهش میکنم که حلالم کنید، اگر چیزی گفتم یا چیزی نوشتم که ازرده خاطرتون کرد بگذرید
شاید این رفت دیگه برگشتی نداشته باشه
حلال کنید... :منبع . http://eghtedar.blog.ir/rss





امیرمحمد


سلام
نمیدونم چی بنویسم........هعی .صبح مثل همیشه رفتم مدرسه امیرمحمد غذاشو نخوردمنم قهر کردم اونم پکر شد یکم ولی بعدش آشتی شدیم چقدر من دوسش دارم این پسررو..امروز روزه م اگه خدا قبول کنه آخریشه  دیگه..رسیدم خونه مامان خونه نبود رفتم خونه خواهرم اونم خونه نبود گوشیشم جواب نداد زنگیدم بابام گفت الان میادش مامانم بعد10دیقه رسید..حالم گرفته شد یکم ناراحت شدم خب مامان میدونه اونموقع من میام و کلید برنداشتم باید خودشو برسونه دیگه..احساس میکنم کلا اهمیتی ندارم براش بهشم گفتم..هیچوقت حاضر نمیشه باهام بیاد بیرون پادرد و هزارجور بهوونه ردیف میکنه ولی خودش بخواد همه جا میره ..خیلی دلم برا خودم میسوزه
دیروز اینقدر پشت نت بودم حالم بد شد ساعت10 رفتم خونه خواهرم ..شوهر خواهر م میرفت هیات منم رفتم تنها نمونه خودش خواست برم
دیروز به یکی دیگه از خواستگارام جواب رد دادم همکلاسی دوران ابتداییم بود..بابام میگ





امیرمحمد


سلام
نمیدونم چی بنویسم........هعی .صبح مثل همیشه رفتم مدرسه امیرمحمد غذاشو نخوردمنم قهر کردم اونم پکر شد یکم ولی بعدش آشتی شدیم چقدر من دوسش دارم این پسررو..امروز روزه م اگه خدا قبول کنه آخریشه  دیگه..رسیدم خونه مامان خونه نبود رفتم خونه خواهرم اونم خونه نبود گوشیشم جواب نداد زنگیدم بابام گفت الان میادش مامانم بعد10دیقه رسید..حالم گرفته شد یکم ناراحت شدم خب مامان میدونه اونموقع من میام و کلید برنداشتم باید خودشو برسونه دیگه..احساس میکنم کلا اهمیتی ندارم براش بهشم گفتم..هیچوقت حاضر نمیشه باهام بیاد بیرون پادرد و هزارجور بهوونه ردیف میکنه ولی خودش بخواد همه جا میره ..خیلی دلم برا خودم میسوزه
دیروز اینقدر پشت نت بودم حالم بد شد ساعت10 رفتم خونه خواهرم ..شوهر خواهر م میرفت هیات منم رفتم تنها نمونه خودش خواست برم
دیروز به یکی دیگه از خواستگارام جواب رد دادم همکلاسی دوران ابتداییم بود..بابام میگ





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





32


امروز از صبح که بیدار شدم شروع کردم به غر زدن بعد هم گریه کردن
او هم مدام میخواست آرومم کنه
آخرش یادم اومد امروز جمعه اس و روز ماشین لباسشوئی
کلییییی لباس ریختم داخلش 
چند دقیقه بعد دیدم او با عجله در لاندری  روم* رو باز کرد و دیدیم کلی آب از زیر ِدرِ اتاقِ لاندری اومد تو سالن
عصر یه آقایی اومد درستش کرد -مشکل از راه آب لاندری بود- دوساعت پیش دوباره ماشین لباسشویی روشن کردیم که لباس های بدبخت نگندن!
دوباره ارور زد 
هیچی دیگه به سبک خاصی لباس ها رو از ماشین خارج کردم و الان هم او داره میشورتشون 
تا من باشم دیگه نا شکری نکنم

laundry room:اتاق رختشویی :منبع . http://turtlenecks.blog.ir/rss





255


توی هر رابطه ، شخصیت دو طرف رابطه یه فاصله ای رو مشخص می کنه که رابطه ی مذکور تو اون فاصله به حالت ایده آل خودش می رسه.مثلا من الان که در حد نیم ساعت در روز با فاطمه حرف می زنم و ارتباط دارم ، عاشقشم ولی اگه این فاصله ذره ای کمتر شه من قطعا ازش متنفر میشم و اونم همینطور.رابطه ی من با هلیا ، نازنین ، یلدا و خیلیای دیگه در حد دوست معمولی فوق العادس چون ما با هم می خندیم و خوشحالیم ولی اگه قرار باشه بشینیم و با هم برای یه مدت طولانی حرف بزنیم صد در صد نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.
آدم می تونه فاصله ی ایده آل رو برای همه به اجرا بزاره جز برای مامان باباش.در مورد فاصله ی من و بابام همه چیز خوب و دوس داشتنیه چون بابام روشنفکرترین پدریه که من تا حالا دیدم مخصوصا از نظر احترام به حریم شخصی و آروم بودنش ( که مورد اول حقیقتا برای من تحسین برانگیزه)
ولی در مورد مامانم اینطوری نیست.ینی مامانم از دیدگ





255


توی هر رابطه ، شخصیت دو طرف رابطه یه فاصله ای رو مشخص می کنه که رابطه ی مذکور تو اون فاصله به حالت ایده آل خودش می رسه.مثلا من الان که در حد نیم ساعت در روز با فاطمه حرف می زنم و ارتباط دارم ، عاشقشم ولی اگه این فاصله ذره ای کمتر شه من قطعا ازش متنفر میشم و اونم همینطور.رابطه ی من با هلیا ، نازنین ، یلدا و خیلیای دیگه در حد دوست معمولی فوق العادس چون ما با هم می خندیم و خوشحالیم ولی اگه قرار باشه بشینیم و با هم برای یه مدت طولانی حرف بزنیم صد در صد نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.
آدم می تونه فاصله ی ایده آل رو برای همه به اجرا بزاره جز برای مامان باباش.در مورد فاصله ی من و بابام همه چیز خوب و دوس داشتنیه چون بابام روشنفکرترین پدریه که من تا حالا دیدم مخصوصا از نظر احترام به حریم شخصی و آروم بودنش ( که مورد اول حقیقتا برای من تحسین برانگیزه)
ولی در مورد مامانم اینطوری نیست.ینی مامانم از دیدگ





یک عدد بیخیال اَسدَم


کمتر از 24 ساعت مونده...
کلا نسبت به امتحان بیخیال تر از اهمیت اون مورچه ایم که تو خونه همسایه بغلیه...
من از اینور داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
از اونطرف داد میزنه نه نداره...
منم میگم به درک...
یا مثلا من داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
میگه آره داره...
میگم خاک تو سرت کثیف :|
کلا رد دادم...
خیلی با ریاضی عشق کردم مجنون شدم...
مجنونمو مستم..
به پای تو نشستم :|
و همچنین میگم وای از هوس....
بعد میگم تکون بده تکون بده...
بعد تو عالم قر دادن خودم میگم اولالا... :|
از اینطرف طول ضلع رو منفیه چهار سوم بدست میارم...
از اونطرف عدد پی رو با 8 رقم اعشار بدست میارم :|
به جای اینکه 70 تومن از کارت بابام بریزم برای خودم...
از کارت خودم میریزم برا بابام :|
بعد به جای شارژگوشی مامانم واس خودم 20 تومن شارژ میریزم...
کلا رد دادم...
دعا فراموش نشه...
پ.ن:
آقا اون پرنده هم من نیستم اشتباه گرفتی :| :منبع .





یک عدد بیخیال اَسدَم


کمتر از 24 ساعت مونده...
کلا نسبت به امتحان بیخیال تر از اهمیت اون مورچه ایم که تو خونه همسایه بغلیه...
من از اینور داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
از اونطرف داد میزنه نه نداره...
منم میگم به درک...
یا مثلا من داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
میگه آره داره...
میگم خاک تو سرت کثیف :|
کلا رد دادم...
خیلی با ریاضی عشق کردم مجنون شدم...
مجنونمو مستم..
به پای تو نشستم :|
و همچنین میگم وای از هوس....
بعد میگم تکون بده تکون بده...
بعد تو عالم قر دادن خودم میگم اولالا... :|
از اینطرف طول ضلع رو منفیه چهار سوم بدست میارم...
از اونطرف عدد پی رو با 8 رقم اعشار بدست میارم :|
به جای اینکه 70 تومن از کارت بابام بریزم برای خودم...
از کارت خودم میریزم برا بابام :|
بعد به جای شارژگوشی مامانم واس خودم 20 تومن شارژ میریزم...
کلا رد دادم...
دعا فراموش نشه...
پ.ن:
آقا اون پرنده هم من نیستم اشتباه گرفتی :| :منبع .





یک عدد بیخیال اَسدَم


کمتر از 24 ساعت مونده...
کلا نسبت به امتحان بیخیال تر از اهمیت اون مورچه ایم که تو خونه همسایه بغلیه...
من از اینور داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
از اونطرف داد میزنه نه نداره...
منم میگم به درک...
یا مثلا من داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
میگه آره داره...
میگم خاک تو سرت کثیف :|
کلا رد دادم...
خیلی با ریاضی عشق کردم مجنون شدم...
مجنونمو مستم..
به پای تو نشستم :|
و همچنین میگم وای از هوس....
بعد میگم تکون بده تکون بده...
بعد تو عالم قر دادن خودم میگم اولالا... :|
از اینطرف طول ضلع رو منفیه چهار سوم بدست میارم...
از اونطرف عدد پی رو با 8 رقم اعشار بدست میارم :|
به جای اینکه 70 تومن از کارت بابام بریزم برای خودم...
از کارت خودم میریزم برا بابام :|
بعد به جای شارژگوشی مامانم واس خودم 20 تومن شارژ میریزم...
کلا رد دادم...
دعا فراموش نشه...
پ.ن:
آقا اون پرنده هم من نیستم اشتباه گرفتی :| :منبع .





یک عدد بیخیال اَسدَم


کمتر از 24 ساعت مونده...
کلا نسبت به امتحان بیخیال تر از اهمیت اون مورچه ایم که تو خونه همسایه بغلیه...
من از اینور داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
از اونطرف داد میزنه نه نداره...
منم میگم به درک...
یا مثلا من داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
میگه آره داره...
میگم خاک تو سرت کثیف :|
کلا رد دادم...
خیلی با ریاضی عشق کردم مجنون شدم...
مجنونمو مستم..
به پای تو نشستم :|
و همچنین میگم وای از هوس....
بعد میگم تکون بده تکون بده...
بعد تو عالم قر دادن خودم میگم اولالا... :|
از اینطرف طول ضلع رو منفیه چهار سوم بدست میارم...
از اونطرف عدد پی رو با 8 رقم اعشار بدست میارم :|
به جای اینکه 70 تومن از کارت بابام بریزم برای خودم...
از کارت خودم میریزم برا بابام :|
بعد به جای شارژگوشی مامانم واس خودم 20 تومن شارژ میریزم...
کلا رد دادم...
دعا فراموش نشه...
پ.ن:
آقا اون پرنده هم من نیستم اشتباه گرفتی :| :منبع .





یک عدد بیخیال اَسدَم


کمتر از 24 ساعت مونده...
کلا نسبت به امتحان بیخیال تر از اهمیت اون مورچه ایم که تو خونه همسایه بغلیه...
من از اینور داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
از اونطرف داد میزنه نه نداره...
منم میگم به درک...
یا مثلا من داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
میگه آره داره...
میگم خاک تو سرت کثیف :|
کلا رد دادم...
خیلی با ریاضی عشق کردم مجنون شدم...
مجنونمو مستم..
به پای تو نشستم :|
و همچنین میگم وای از هوس....
بعد میگم تکون بده تکون بده...
بعد تو عالم قر دادن خودم میگم اولالا... :|
از اینطرف طول ضلع رو منفیه چهار سوم بدست میارم...
از اونطرف عدد پی رو با 8 رقم اعشار بدست میارم :|
به جای اینکه 70 تومن از کارت بابام بریزم برای خودم...
از کارت خودم میریزم برا بابام :|
بعد به جای شارژگوشی مامانم واس خودم 20 تومن شارژ میریزم...
کلا رد دادم...
دعا فراموش نشه...
پ.ن:
آقا اون پرنده هم من نیستم اشتباه گرفتی :| :منبع .





یک عدد بیخیال اَسدَم


کمتر از 24 ساعت مونده...
کلا نسبت به امتحان بیخیال تر از اهمیت اون مورچه ایم که تو خونه همسایه بغلیه...
من از اینور داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
از اونطرف داد میزنه نه نداره...
منم میگم به درک...
یا مثلا من داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
میگه آره داره...
میگم خاک تو سرت کثیف :|
کلا رد دادم...
خیلی با ریاضی عشق کردم مجنون شدم...
مجنونمو مستم..
به پای تو نشستم :|
و همچنین میگم وای از هوس....
بعد میگم تکون بده تکون بده...
بعد تو عالم قر دادن خودم میگم اولالا... :|
از اینطرف طول ضلع رو منفیه چهار سوم بدست میارم...
از اونطرف عدد پی رو با 8 رقم اعشار بدست میارم :|
به جای اینکه 70 تومن از کارت بابام بریزم برای خودم...
از کارت خودم میریزم برا بابام :|
بعد به جای شارژگوشی مامانم واس خودم 20 تومن شارژ میریزم...
کلا رد دادم...
دعا فراموش نشه...
پ.ن:
آقا اون پرنده هم من نیستم اشتباه گرفتی :| :منبع .





یک عدد بیخیال اَسدَم


کمتر از 24 ساعت مونده...
کلا نسبت به امتحان بیخیال تر از اهمیت اون مورچه ایم که تو خونه همسایه بغلیه...
من از اینور داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
از اونطرف داد میزنه نه نداره...
منم میگم به درک...
یا مثلا من داد میزنم خونتون مورچه داره؟!
میگه آره داره...
میگم خاک تو سرت کثیف :|
کلا رد دادم...
خیلی با ریاضی عشق کردم مجنون شدم...
مجنونمو مستم..
به پای تو نشستم :|
و همچنین میگم وای از هوس....
بعد میگم تکون بده تکون بده...
بعد تو عالم قر دادن خودم میگم اولالا... :|
از اینطرف طول ضلع رو منفیه چهار سوم بدست میارم...
از اونطرف عدد پی رو با 8 رقم اعشار بدست میارم :|
به جای اینکه 70 تومن از کارت بابام بریزم برای خودم...
از کارت خودم میریزم برا بابام :|
بعد به جای شارژگوشی مامانم واس خودم 20 تومن شارژ میریزم...
کلا رد دادم...
دعا فراموش نشه...
پ.ن:
آقا اون پرنده هم من نیستم اشتباه گرفتی :| :منبع .





یادداشت سی و هشتم


دیشب خانوم کوچیک دل درد بود.یعنی دم به دیقه بیدار میشد و گریه میکرد و من که خیلی خسته و گیج خواب بودم هربار با نوازش ارومش میکردم و دوباره...آخرش دیدم نه بابا خوب بشو نیست پاشدم شربت عرق نعناع دادمش, خوابید.به جاش خواب از سر خودم پرید!
آقای میم بدقولی کرد.از دستش,عصبانی بودم.وقتی اومد خونه گفت امروز تو محل کارش یه کاری رو اشتباهی انجام داده که ممکنه براش دردسر بشه.تا دو روز آینده معلوم میشه.خیلی ناراحت بود. منم از ناراحتیش غمگین شدم و از اینکه بد برخورد کردم پشیمون.امیدوارم مشکلی برای کارش پیش نیاد و دلشوره هام بیخود باشه...
یه موقعیت کاری پیش اومد. یعنی یک نفر به بابام پیشنهاد داده درمورد,من.ومن گفتم نه.چون آدمی نیستم که بتونم بیرون کار کنم.و با روحیاتم سازگار نیست. از اون طرف عذاب وجدان گرفتم که بعدا پشیمون میشم از اینکه نرفتم. و اینکه این کار مرتبط با رشته تحصیلی خودمه.و من بعد از گذش





سود از زیان...!


یه سریا تو زندگی پله های ترقی رو ده تا یکی طی می کنن.یه سریا هم هر روزشون واترقیده تر از دیروزه.این وسط یه سریا مثه بابای منن،سود از زیان می برن((:
داشتیم از کوچه فرعی وارد میدون می شدیم ماشین پلیس پشت سرمون گفت بزنیم کنار.می گه اینجا ورود ممنوع بوده،60 تومن جریمشه!
با هزارتا دلیل و توجیه و بهونه راضی شد 10 تومن جریمه کنه.بابام می گه دیدی چطوری از زیان سود کردیم(((:
هایپر مارکت آف زده.بابام رفته بوده واسه خونه خرید کنه،این وسط هرچی هم که تخفیف بالای 30 درصد داشته خریده!
آخه پودر کیک پرتقالی!!!؟
بعد قیمتاشو با بیرون چک کرده دیده اینقد قیمتا رو رو کشیدن که در اصل تخفیفشون 5 درصدم نمیشه!تازه دو تا سی دی فیلمای خانگی مسخره هم بهش اشانتیون دادن! می گه اینا همش سود از زیانه ها(((:
ینی می خوام بگم ما همچین خانواده سود از زیان کنی هستیم(; :منبع . http://pink-life.blog.ir/rss





سود از زیان...!


یه سریا تو زندگی پله های ترقی رو ده تا یکی طی می کنن.یه سریا هم هر روزشون واترقیده تر از دیروزه.این وسط یه سریا مثه بابای منن،سود از زیان می برن((:
داشتیم از کوچه فرعی وارد میدون می شدیم ماشین پلیس پشت سرمون گفت بزنیم کنار.می گه اینجا ورود ممنوع بوده،60 تومن جریمشه!
با هزارتا دلیل و توجیه و بهونه راضی شد 10 تومن جریمه کنه.بابام می گه دیدی چطوری از زیان سود کردیم(((:
هایپر مارکت آف زده.بابام رفته بوده واسه خونه خرید کنه،این وسط هرچی هم که تخفیف بالای 30 درصد داشته خریده!
آخه پودر کیک پرتقالی!!!؟
بعد قیمتاشو با بیرون چک کرده دیده اینقد قیمتا رو رو کشیدن که در اصل تخفیفشون 5 درصدم نمیشه!تازه دو تا سی دی فیلمای خانگی مسخره هم بهش اشانتیون دادن! می گه اینا همش سود از زیانه ها(((:
ینی می خوام بگم ما همچین خانواده سود از زیان کنی هستیم(; :منبع . http://pink-life.blog.ir/rss





سود از زیان...!


یه سریا تو زندگی پله های ترقی رو ده تا یکی طی می کنن.یه سریا هم هر روزشون واترقیده تر از دیروزه.این وسط یه سریا مثه بابای منن،سود از زیان می برن((:
داشتیم از کوچه فرعی وارد میدون می شدیم ماشین پلیس پشت سرمون گفت بزنیم کنار.می گه اینجا ورود ممنوع بوده،60 تومن جریمشه!
با هزارتا دلیل و توجیه و بهونه راضی شد 10 تومن جریمه کنه.بابام می گه دیدی چطوری از زیان سود کردیم(((:
هایپر مارکت آف زده.بابام رفته بوده واسه خونه خرید کنه،این وسط هرچی هم که تخفیف بالای 30 درصد داشته خریده!
آخه پودر کیک پرتقالی!!!؟
بعد قیمتاشو با بیرون چک کرده دیده اینقد قیمتا رو رو کشیدن که در اصل تخفیفشون 5 درصدم نمیشه!تازه دو تا سی دی فیلمای خانگی مسخره هم بهش اشانتیون دادن! می گه اینا همش سود از زیانه ها(((:
ینی می خوام بگم ما همچین خانواده سود از زیان کنی هستیم(; :منبع . http://pink-life.blog.ir/rss





سود از زیان...!


یه سریا تو زندگی پله های ترقی رو ده تا یکی طی می کنن.یه سریا هم هر روزشون واترقیده تر از دیروزه.این وسط یه سریا مثه بابای منن،سود از زیان می برن((:
داشتیم از کوچه فرعی وارد میدون می شدیم ماشین پلیس پشت سرمون گفت بزنیم کنار.می گه اینجا ورود ممنوع بوده،60 تومن جریمشه!
با هزارتا دلیل و توجیه و بهونه راضی شد 10 تومن جریمه کنه.بابام می گه دیدی چطوری از زیان سود کردیم(((:
هایپر مارکت آف زده.بابام رفته بوده واسه خونه خرید کنه،این وسط هرچی هم که تخفیف بالای 30 درصد داشته خریده!
آخه پودر کیک پرتقالی!!!؟
بعد قیمتاشو با بیرون چک کرده دیده اینقد قیمتا رو رو کشیدن که در اصل تخفیفشون 5 درصدم نمیشه!تازه دو تا سی دی فیلمای خانگی مسخره هم بهش اشانتیون دادن! می گه اینا همش سود از زیانه ها(((:
ینی می خوام بگم ما همچین خانواده سود از زیان کنی هستیم(; :منبع . http://pink-life.blog.ir/rss





سود از زیان...!


یه سریا تو زندگی پله های ترقی رو ده تا یکی طی می کنن.یه سریا هم هر روزشون واترقیده تر از دیروزه.این وسط یه سریا مثه بابای منن،سود از زیان می برن((:
داشتیم از کوچه فرعی وارد میدون می شدیم ماشین پلیس پشت سرمون گفت بزنیم کنار.می گه اینجا ورود ممنوع بوده،60 تومن جریمشه!
با هزارتا دلیل و توجیه و بهونه راضی شد 10 تومن جریمه کنه.بابام می گه دیدی چطوری از زیان سود کردیم(((:
هایپر مارکت آف زده.بابام رفته بوده واسه خونه خرید کنه،این وسط هرچی هم که تخفیف بالای 30 درصد داشته خریده!
آخه پودر کیک پرتقالی!!!؟
بعد قیمتاشو با بیرون چک کرده دیده اینقد قیمتا رو رو کشیدن که در اصل تخفیفشون 5 درصدم نمیشه!تازه دو تا سی دی فیلمای خانگی مسخره هم بهش اشانتیون دادن! می گه اینا همش سود از زیانه ها(((:
ینی می خوام بگم ما همچین خانواده سود از زیان کنی هستیم(; :منبع . http://pink-life.blog.ir/rss





سود از زیان...!


یه سریا تو زندگی پله های ترقی رو ده تا یکی طی می کنن.یه سریا هم هر روزشون واترقیده تر از دیروزه.این وسط یه سریا مثه بابای منن،سود از زیان می برن((:
داشتیم از کوچه فرعی وارد میدون می شدیم ماشین پلیس پشت سرمون گفت بزنیم کنار.می گه اینجا ورود ممنوع بوده،60 تومن جریمشه!
با هزارتا دلیل و توجیه و بهونه راضی شد 10 تومن جریمه کنه.بابام می گه دیدی چطوری از زیان سود کردیم(((:
هایپر مارکت آف زده.بابام رفته بوده واسه خونه خرید کنه،این وسط هرچی هم که تخفیف بالای 30 درصد داشته خریده!
آخه پودر کیک پرتقالی!!!؟
بعد قیمتاشو با بیرون چک کرده دیده اینقد قیمتا رو رو کشیدن که در اصل تخفیفشون 5 درصدم نمیشه!تازه دو تا سی دی فیلمای خانگی مسخره هم بهش اشانتیون دادن! می گه اینا همش سود از زیانه ها(((:
ینی می خوام بگم ما همچین خانواده سود از زیان کنی هستیم(; :منبع . http://pink-life.blog.ir/rss





من آآآآآآرزو میشم میرم تو برگا


این برف تهران برای من بود. یادته؟ تهران یادته؟ پارسالم از یک هفته قبل اومدنم هی خدا خدا کردم برف بباره. برف اومد. من اومدم. اما او نبود. امسالم خیلی دعا کردم. شاید فکر کنید دیوانه ام. نیستم. اما خیلی پای گل هام که آب می ریختم دعا کردم وقتی هم را می بینیم برفی بشه. یادمه با خنده گفتم... گفتم "بارون" و بعد یواشکی زیر اون کاج گفتم "یا برف". گل های من با خدا حرف می زنند. باز هم برف اومد. این بار من نبودم. :منبع . http://almostme.blog.ir/rss





من آآآآآآرزو میشم میرم تو برگا


این برف تهران برای من بود. یادته؟ تهران یادته؟ پارسالم از یک هفته قبل اومدنم هی خدا خدا کردم برف بباره. برف اومد. من اومدم. اما او نبود. امسالم خیلی دعا کردم. شاید فکر کنید دیوانه ام. نیستم. اما خیلی پای گل هام که آب می ریختم دعا کردم وقتی هم را می بینیم برفی بشه. یادمه با خنده گفتم... گفتم "بارون" و بعد یواشکی زیر اون کاج گفتم "یا برف". گل های من با خدا حرف می زنند. باز هم برف اومد. این بار من نبودم. :منبع . http://almostme.blog.ir/rss





اتفاقی بود...


پنج شنبه رفته بویم پارک بعد از اذان مغرب....موقع برگشتن از کنار خونه ی داییم رد شدیم،داداشم زد به پنجره ی خونشون همین طوری...یهو دختر داییم از آیفون گفت:کیه؟؟؟ما هم هیچی نگفتیم و در رفتیم...یهو داییم از خونه اومد بیرون تا سرکوچه اومد و ما رو دید بعد گفت بیاید تو اتفاقا تولد ثنا(دختر داییم)هم هست .خلاصه ما رفتیم تو اونا هم گفتن حالا که ما هستیم  زنگ بزنن اون یکی داییم هم بیاید تولد و اون شب ماکارونی خوردیم و کیک که خیلی خوشمزه بود.... :منبع . http://confused.blog.ir/rss





امان از عشق امان از طلاق


هنوز یادمه گریه میکرد و میگفت من عاشقش شدم..میخوام با همین ازدواج کنم...
هنوز یادمه همون موقع جلوش حافظ رو باز کردم..برای ازدواجش...بد اومد...دوباره باز کردم...بازم بد اومد...گفتم ببین همش داره بد میاد...بیخیالش شو...بدبخت میشی...
گفت تو چی میفهمی اخه...
ازدواج کردن...بدبختیاش شروع شد...اون عشق پرشور رنگ باخت...خبری ازش نبود...در حد یه شمع بی جون شده بود که تو تاریکی سوسو میزد...
حالا بعد از پنج سال، میگه طلاق میخوام... :منبع . http://happyapril.blog.ir/rss





امان از عشق امان از طلاق


هنوز یادمه گریه میکرد و میگفت من عاشقش شدم..میخوام با همین ازدواج کنم...
هنوز یادمه همون موقع جلوش حافظ رو باز کردم..برای ازدواجش...بد اومد...دوباره باز کردم...بازم بد اومد...گفتم ببین همش داره بد میاد...بیخیالش شو...بدبخت میشی...
گفت تو چی میفهمی اخه...
ازدواج کردن...بدبختیاش شروع شد...اون عشق پرشور رنگ باخت...خبری ازش نبود...در حد یه شمع بی جون شده بود که تو تاریکی سوسو میزد...
حالا بعد از پنج سال، میگه طلاق میخوام... :منبع . http://happyapril.blog.ir/rss





امان از عشق امان از طلاق


هنوز یادمه گریه میکرد و میگفت من عاشقش شدم..میخوام با همین ازدواج کنم...
هنوز یادمه همون موقع جلوش حافظ رو باز کردم..برای ازدواجش...بد اومد...دوباره باز کردم...بازم بد اومد...گفتم ببین همش داره بد میاد...بیخیالش شو...بدبخت میشی...
گفت تو چی میفهمی اخه...
ازدواج کردن...بدبختیاش شروع شد...اون عشق پرشور رنگ باخت...خبری ازش نبود...در حد یه شمع بی جون شده بود که تو تاریکی سوسو میزد...
حالا بعد از پنج سال، میگه طلاق میخوام... :منبع . http://happyapril.blog.ir/rss





امان از عشق امان از طلاق


هنوز یادمه گریه میکرد و میگفت من عاشقش شدم..میخوام با همین ازدواج کنم...
هنوز یادمه همون موقع جلوش حافظ رو باز کردم..برای ازدواجش...بد اومد...دوباره باز کردم...بازم بد اومد...گفتم ببین همش داره بد میاد...بیخیالش شو...بدبخت میشی...
گفت تو چی میفهمی اخه...
ازدواج کردن...بدبختیاش شروع شد...اون عشق پرشور رنگ باخت...خبری ازش نبود...در حد یه شمع بی جون شده بود که تو تاریکی سوسو میزد...
حالا بعد از پنج سال، میگه طلاق میخوام... :منبع . http://happyapril.blog.ir/rss





خسته ی روحی


متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.






param name="AutoStart" value="False">













امروز مامان تا اومد خونه گفت شنبه قراره برات خواستگار بیاد..
چیزی نگفتم ولی تو دلم پوزخند زدم و گفتم چه جالب اتفاقا همین امروز تصمیم گرفتم حالا حالا ها ازدواج نکنم...
مشخصات پسره رو داد و گفت از 4 - 5 سال پیش تورو میخواسته، از وقتی 17 سالت بوده، گفتم این همونی نبود که پارسال هم خواستگاری کرد و ردش کردم؟ مامانم بهونه آورد و تن صداش رو یکم برد بالا.. شاید ف





مادر و پسر


از مجلس ترحیم برگشته بود ...
به احترام مادر که هنوز آشپزخونه مشغول کار بود، دست به غذا نزد!
مادر اومد... : چه غلطی می کنی تو پس؟!
منتظری سفارش پیتزا بدم؟!
الحق که تخم همون بابایی!!
و او فقط لبخند می زد!
امشب اخم و تشر مادر هم براش عجیب شیرین می اومد!
تو دلش دعا می کرد: خدایا! هیچ بنی بشری رو بی مادر نکن!
:منبع . http://akhoda.blog.ir/rss





مادر و پسر


از مجلس ترحیم برگشته بود ...
به احترام مادر که هنوز آشپزخونه مشغول کار بود، دست به غذا نزد!
مادر اومد... : چه غلطی می کنی تو پس؟!
منتظری سفارش پیتزا بدم؟!
الحق که تخم همون بابایی!!
و او فقط لبخند می زد!
امشب اخم و تشر مادر هم براش عجیب شیرین می اومد!
تو دلش دعا می کرد: خدایا! هیچ بنی بشری رو بی مادر نکن!
:منبع . http://akhoda.blog.ir/rss





بودن یا نبودن؟؟


ینی نمیشه ی روزه من بدون خراب کاری بگذره..مامانه نبود مام ی کنسرو گذاشتیم بجوشه، رفتیم پیه کارمون..یهو ی صدای ترکیدن اومد یادم اومد ک ای واای کنسروه..هیچی دیگه گند زده بود ب مقر حکومتیه مامان جان...تا الان داشتم آشپزخونه رو میسابیدم...درسته ب کارای من عادت کرده ولی آشپزخونه اش منطقه ممنوعه اس..دیروزم ک چایی ساز رو سوزوندم...توفکرمه قبل اومدنش ی نامه بنویسم با دوز غلط خوردم زیاد و بزنم از خونه بیرون...آروم ک شد برگردم...باشد ک خونمو  حلال نکنه...
+دیدین نمینویسم،حلالم کنین دیگه :)) :منبع . http://gonge-xabdide.blog.ir/rss





عشق علیه السلام!


من عقب مانده نیستم
متحجر نیستم
از تمدن به دور هم نیستم!
باور کنید من مثل شما هستم، مثل همه
اگر ریش دارم برای این نیست که توی مغازه های محله ما تیغ پیدا نمی شود!
من  یکی هستم مثل شما!
فقط
اعتقادات خودم را دارم
فقط با اسم حسین دلم تکان می خورد
فقط عباس را دوست دارم
فقط دلم برای غم های پدرم علی آتش می گیرد!
فقط
من علوی ام
فاطمی ام
حسینی ام...
+
یک روز از راه می رسی، آقای من! عشق من! یک روز آبرویمان را می خری! یک روز همه می فهمند...
مرد بارانی شب های تکراری عصر ما، یک روز از پیچ کوچه های شهر می آیی و توی قلبمان می نشینی!
ما هم مثل تو غریبیم!
+
دلم گرفته!
امسال اربعین برای عکاسی دعوت شدم برم نجف، حدود 12 روز تو نجف بودم اونم توی حرم ولی نه توی صحن یکسره برای خودم روی پشت بوم صحن میرفتم(مجوز میخاست، منو می شناختن ولی مجوز نداشتم! عشقش اینجاست هیچکی تو این ده دوازده روز به من گیر نداد اونم تو ع





به نظرتون جالب نیست؟


یک مشکلی برام پیش اومد که خواب رو به مدت۲۴ساعت از من گرفت و سیل اشک بود که از سر ناچاری می‌ریختم .. بعد از نماز صبح بدوبدو رفتم حرم! که دردمو دوا کنم ...  داشتم از غصه دق می‌کردم.   توی رواق نشسته بودم و به مولاجان دردمو می‌گفتم، همون لحظه یک خادم اومد منو دعوت کرد که برم جلسه حلقه معرفت که چندقدمی من بود شرکت کنم ، منبر جلوی من یک خانم روانشناس نشست و شروع به سخنرانی کرد و دقیقاً داشت در مورد درد من صحبت می‌کرد!  منم اشکامو پاک کردم رفتم پای منبر نشستم ...   انگار مولاجان داشت به من راه نشون می‌داد.به نظرتون جالب نیست؟ الان حالم خوبه، همه چی خوبه، زندگی خوبه :منبع . http://aftab8.blog.ir/rss





به نظرتون جالب نیست؟


یک مشکلی برام پیش اومد که خواب رو به مدت۲۴ساعت از من گرفت و سیل اشک بود که از سر ناچاری می‌ریختم .. بعد از نماز صبح بدوبدو رفتم حرم! که دردمو دوا کنم ...  داشتم از غصه دق می‌کردم.   توی رواق نشسته بودم و به مولاجان دردمو می‌گفتم، همون لحظه یک خادم اومد منو دعوت کرد که برم جلسه حلقه معرفت که چندقدمی من بود شرکت کنم ، منبر جلوی من یک خانم روانشناس نشست و شروع به سخنرانی کرد و دقیقاً داشت در مورد درد من صحبت می‌کرد!  منم اشکامو پاک کردم رفتم پای منبر نشستم ...   انگار مولاجان داشت به من راه نشون می‌داد.به نظرتون جالب نیست؟ الان حالم خوبه، همه چی خوبه، زندگی خوبه :منبع . http://aftab8.blog.ir/rss





به نظرتون جالب نیست؟


یک مشکلی برام پیش اومد که خواب رو به مدت۲۴ساعت از من گرفت و سیل اشک بود که از سر ناچاری می‌ریختم .. بعد از نماز صبح بدوبدو رفتم حرم! که دردمو دوا کنم ...  داشتم از غصه دق می‌کردم.   توی رواق نشسته بودم و به مولاجان دردمو می‌گفتم، همون لحظه یک خادم اومد منو دعوت کرد که برم جلسه حلقه معرفت که چندقدمی من بود شرکت کنم ، منبر جلوی من یک خانم روانشناس نشست و شروع به سخنرانی کرد و دقیقاً داشت در مورد درد من صحبت می‌کرد!  منم اشکامو پاک کردم رفتم پای منبر نشستم ...   انگار مولاجان داشت به من راه نشون می‌داد.به نظرتون جالب نیست؟ الان حالم خوبه، همه چی خوبه، زندگی خوبه :منبع . http://aftab8.blog.ir/rss





به نظرتون جالب نیست؟


یک مشکلی برام پیش اومد که خواب رو به مدت۲۴ساعت از من گرفت و سیل اشک بود که از سر ناچاری می‌ریختم .. بعد از نماز صبح بدوبدو رفتم حرم! که دردمو دوا کنم ...  داشتم از غصه دق می‌کردم.   توی رواق نشسته بودم و به مولاجان دردمو می‌گفتم، همون لحظه یک خادم اومد منو دعوت کرد که برم جلسه حلقه معرفت که چندقدمی من بود شرکت کنم ، منبر جلوی من یک خانم روانشناس نشست و شروع به سخنرانی کرد و دقیقاً داشت در مورد درد من صحبت می‌کرد!  منم اشکامو پاک کردم رفتم پای منبر نشستم ...   انگار مولاجان داشت به من راه نشون می‌داد.به نظرتون جالب نیست؟ الان حالم خوبه، همه چی خوبه، زندگی خوبه :منبع . http://aftab8.blog.ir/rss






1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 »