بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




در حد مورچه هم نیستیم؟!


متاسفانه بعضی از ما جوانان، از مورچه هم کم‌ همت‌تر هستیم و این باعث میشه در نزد اهل بیت علیهم‌السلام محبوب نباشیم؛
امام باقر علیه السّلام فرمود: من در باطن خود بغضی احساس‏ مى‏‌كنم با كسى كه كار و فعالیّت برایش دشوار مى‏‌نماید، به پشت در خانه مى‏‌خوابد و مى‌‏گوید: خدایا! روزى مرا برسان. و در طلب رزق نمى‌‏رود به طور كلّى كار را كنار گذاشته و از آنچه خداوند به بشر ارزانى داشته است بهره نمى‏‌گیرد در حالى كه مورچگان از لانه خویش براى طلب روزى بیرون مى‌‏آیند.*
درسته کار کمه اما خیلی از ما برای پیدا کردن کار هیچ تلاشی نمی‌کنیم و گاهی خیلی طاقچه‌بالا می‌ذاریم!
__________________
*قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه‌السلام: إِنِّی أَجِدُنِی أَمْقُتُ الرَّجُلَ‏ یَتَعَذَّرُ عَلَیْهِ الْمَكَاسِبُ فَیَسْتَلْقِی عَلَى قَفَاهُ وَ یَقُولُ اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی وَ یَدَعُ أَنْ یَنْتَشِرَ فِی الْأَرْضِ وَ یَلْتَمِسَ م





در حد مورچه هم نیستیم؟!


متاسفانه بعضی از ما جوانان، از مورچه هم کم‌ همت‌تر هستیم و این باعث میشه در نزد اهل بیت علیهم‌السلام محبوب نباشیم؛
امام باقر علیه السّلام فرمود: من در باطن خود بغضی احساس‏ مى‏‌كنم با كسى كه كار و فعالیّت برایش دشوار مى‏‌نماید، به پشت در خانه مى‏‌خوابد و مى‌‏گوید: خدایا! روزى مرا برسان. و در طلب رزق نمى‌‏رود به طور كلّى كار را كنار گذاشته و از آنچه خداوند به بشر ارزانى داشته است بهره نمى‏‌گیرد در حالى كه مورچگان از لانه خویش براى طلب روزى بیرون مى‌‏آیند.*
درسته کار کمه اما خیلی از ما برای پیدا کردن کار هیچ تلاشی نمی‌کنیم و گاهی خیلی طاقچه‌بالا می‌ذاریم!
(این انمیشن دیرین دیرین را حتماً ببینید) (ربطی به مطلب ندارد).
__________________
*قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه‌السلام: إِنِّی أَجِدُنِی أَمْقُتُ الرَّجُلَ‏ یَتَعَذَّرُ عَلَیْهِ الْمَكَاسِبُ فَیَسْتَلْقِی عَلَى قَفَاهُ وَ یَقُولُ اللَّهُمَّ ارْ





یه چند روز دیگه


امروز صبح کم و بیش مه آلود بود. سرد هم بود. با خودم فکر کردم: هدف من از اینکه میخوام برم خارج از شهر این هست که خونه نباشم و بزنم به دل کوه و دشت ولی با این هوا میشه؟بعد این به فکرم رسید که هوای داخلِ شهر چندین درجه از بیرون گرم تر هست و اونجا سردتر. 
به آشنایی که داریم پیام دادم. گفت هوا سرد هست و فکر کنم بیای خونه نشین بشی چون میگی قصدت بیرون رفتن هست و گردش.
با خودم فکر کردم چه مرضی هست برم ولی بشینم تو خونه؟!
به همین دلیل صبر میکنم کمی هوا گرم تر بشه. قرار باشه خونه بشینم و جایی نرم، چه کاریه آخه؟
...
همین حالا ساعت 23:14 دقیق رفتم بیرون میبینم همه جا رو مهِ شدیدی گرفته.
:-) :منبع . http://mr-lean.blog.ir/rss





دورنمای عالی


می دانی بچه؟ در این دنیا هر کس برای خود یک حریمی دارد. آدم ها در مرکزیت ایستاده اند و بعد دور خودشان یک دایره ی پررنگ کشیده اند.سعی کن وارد حریم کسی نشوی.پایت را که از خط قرمز بگذاری آن طرف بوی گند افکارشان،اعمالشان،ارتباطاتشان می زند زیر دلت.بعد از اینکه وارد دایره ی آدم ها شدی،درست مثل یک زن حامله همیشه حالت آشوب است.حتی اگر از دایره بیرون بیایی، باز هم آن بوی لجن از سرت بیرون نمی رود.سعی کن به آدم ها نزدیک نشوی دورت بگردم.آدم ها از نزدیک هیچ جذابیتی ندارند.
:منبع . http://sabiyehasman.blog.ir/rss





دورنمای عالی


می دانی بچه؟ در این دنیا هر کس برای خود یک حریمی دارد. آدم ها در مرکزیت ایستاده اند و بعد دور خودشان یک دایره ی پررنگ کشیده اند.سعی کن وارد حریم کسی نشوی.پایت را که از خط قرمز بگذاری آن طرف بوی گند افکارشان،اعمالشان،ارتباطاتشان می زند زیر دلت.بعد از اینکه وارد دایره ی آدم ها شدی،درست مثل یک زن حامله همیشه حالت آشوب است.حتی اگر از دایره بیرون بیایی، باز هم آن بوی لجن از سرت بیرون نمی رود.سعی کن به آدم ها نزدیک نشوی دورت بگردم.آدم ها از نزدیک هیچ جذابیتی ندارند.
:منبع . http://sabiyehasman.blog.ir/rss





یه چند روز دیگه


امروز صبح کم و بیش مه آلود بود. سرد هم بود. با خودم فکر کردم: هدف من از اینکه میخوام برم خارج از شهر این هست که خونه نباشم و بزنم به دل کوه و دشت ولی با این هوا میشه؟بعد این به فکرم رسید که هوای داخلِ شهر چندین درجه از بیرون گرم تر هست و اونجا سردتر. 
به آشنایی که داریم پیام دادم. گفت هوا سرد هست و فکر کنم بیای خونه نشین بشی چون میگی قصدت بیرون رفتن هست و گردش.
با خودم فکر کردم چه مرضی هست برم ولی بشینم تو خونه؟!
به همین دلیل صبر میکنم کمی هوا گرم تر بشه. قرار باشه خونه بشینم و جایی نرم، چه کاریه آخه؟ :منبع . http://mr-lean.blog.ir/rss





روش هایی برای رفع پینه پا!


پینه ی پا یک برآمدگی استخوانی است که از کنار انگشت بزرگ پا بیرون زده است. پینه ها زمانی سربرمی آورند که استخوان انگشت بزرگ پا منحرف شده و انگشت شست به سمت انگشت دوم خم گردد. این فشار وارده، مفصل انگشت شست پا را به سمت بیرون هل می دهد.
ادامه مطلب :منبع . http://dandankart.blog.ir/rss





روش هایی برای رفع پینه پا!


پینه ی پا یک برآمدگی استخوانی است که از کنار انگشت بزرگ پا بیرون زده است. پینه ها زمانی سربرمی آورند که استخوان انگشت بزرگ پا منحرف شده و انگشت شست به سمت انگشت دوم خم گردد. این فشار وارده، مفصل انگشت شست پا را به سمت بیرون هل می دهد.
ادامه مطلب :منبع . http://dandankart.blog.ir/rss





روش هایی برای رفع پینه پا!


پینه ی پا یک برآمدگی استخوانی است که از کنار انگشت بزرگ پا بیرون زده است. پینه ها زمانی سربرمی آورند که استخوان انگشت بزرگ پا منحرف شده و انگشت شست به سمت انگشت دوم خم گردد. این فشار وارده، مفصل انگشت شست پا را به سمت بیرون هل می دهد.
ادامه مطلب :منبع . http://dandankart.blog.ir/rss





روش هایی برای رفع پینه پا!


پینه ی پا یک برآمدگی استخوانی است که از کنار انگشت بزرگ پا بیرون زده است. پینه ها زمانی سربرمی آورند که استخوان انگشت بزرگ پا منحرف شده و انگشت شست به سمت انگشت دوم خم گردد. این فشار وارده، مفصل انگشت شست پا را به سمت بیرون هل می دهد.
ادامه مطلب :منبع . http://dandankart.blog.ir/rss





روشهای نوین جراحی بسته فتق دیسک و درد سیاتیک


جراحی بسته فتق دیسک و درد سیاتیک
اقدامات مداخله­ای (اینترونشنال) و جراحی­های کمتر تهاجمی در درمان کمردرد، بیرون زدگی دیسک و درد سیاتیک در سال­های اخیر رشد چشمگیری داشته و باعث کاهش بروز عوارض و ناتوانی­های ناشی از اعمال جراحی باز شده است.
 
 
کمر درد دارای علل متعددی بوده و بیرون زدگی دیسک بین مهره­ای و درد سیاتیک یکی از مهمترین علل آن به شمار می­آید.
 
ادامه مطلب :منبع . http://drnoghrekar.blog.ir/rss





روشهای نوین جراحی بسته فتق دیسک و درد سیاتیک


جراحی بسته فتق دیسک و درد سیاتیک
اقدامات مداخله­ای (اینترونشنال) و جراحی­های کمتر تهاجمی در درمان کمردرد، بیرون زدگی دیسک و درد سیاتیک در سال­های اخیر رشد چشمگیری داشته و باعث کاهش بروز عوارض و ناتوانی­های ناشی از اعمال جراحی باز شده است.
 
 
کمر درد دارای علل متعددی بوده و بیرون زدگی دیسک بین مهره­ای و درد سیاتیک یکی از مهمترین علل آن به شمار می­آید.
 
ادامه مطلب :منبع . http://drnoghrekar.blog.ir/rss





بخشی از ...


نگذارید دنیای بیرون از وضعیت شما سردربیاورد٬ چون آرامش شما را به هم می‌زنند.
مردم در مورد اتفاقات تازه از شما سوال می‌کنند و به آن‌ها بگویید همه‌چیز خوب است. دلیلی ندارد وارد جزئیات شوید. 
وقتی برای کارهای جزئی بیرون می‌روید، همیشه لبخند بزنید و مؤدب و خوش‌برخورد باشید. نگذارید حسی که‌ از نبودن ما دارید در رفتارتان نشان‌ داده‌شود. نگویید «کسی از من مراقبت نمی‌کند.» نگویید «کسی مواظب من نیست.» فقط بگویید «روز خوبی داشته‌باشید خانم!» ، «خداحافظ!»، «ممنون!» ٬ «خیلی ممنون.»
× نامه‌ی دو پدر و مادر رفته به فرزندان‌شان.
×× از کتاب «ما یک خانه‌ی آبی داریم.»
:منبع . http://marmooz.blog.ir/rss





نفسهای آخر پاییز


فردا شب چله است. قبلا میخواستم برای سرباز پیام بدم ولی الان میبینم خیلی غلط این کار. وقتی کسی نمیخواد تمام قد از رابطه باهاش بکشید بیرون. مثل دندون کرم خورده باید اون رابطه کشید و انداخت بیرون! حتی نباید اون پر کرد یا دندون جاش گذاشت. باید جاش خالی بمونه ..زخمش باید ببینید همیشه تا یادتون نره که درست رفتار کنید! 
فردا میخوام توی یه برنامه خیریه شرکت کنم و برم یه بیمارستانی و به بچه های بیمار سر بزنم. البته مرخصی باید بگیرم :)
تصمیم گرفتم اگه سرباز خبری ازش شد، مثل یه بالغ باهاش رفتار کنم و بهش بگم چه کار زشتی کرده. آخه دوستام همه گفتن بلاکش کن، جوابش نده و ... :منبع . http://dashtehamvar.blog.ir/rss





تکرار یک شب


در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی سینه اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک کسی همین گونه بازویش را فشرده است...
پرت شد به گذشته، به سالها قبل، به همان اتفاق!
آن شب هم زمستان بود، در کنار او و دیگران برای قدم زدن به خارج از خانه رفته بودند، هنگام بازگشت به خانه، دخترک و او عقب تر از دیگران و درکنار یکدیگر حرکت می کردند، در کسری از ثانیه او دستش را به دور دخترک انداخت و بازویش را فشرد...
با صدای مادرش از رویا بیرون آمد:
- عه! چرا سرعتت کم شد؟!
دخترک تازه فهمید با رفتن به خاطراتش، ناخودآگاه قدم هایش سست شده اند و مادرش که پشت سرش بود، داشت با او





تکرار یک شب


در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی سینه اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک کسی همین گونه بازویش را فشرده است...
پرت شد به گذشته، به سالها قبل، به همان اتفاق!
آن شب هم زمستان بود، در کنار او و دیگران برای قدم زدن به خارج از خانه رفته بودند، هنگام بازگشت به خانه، دخترک و او عقب تر از دیگران و درکنار یکدیگر حرکت می کردند، در کسری از ثانیه او دستش را به دور دخترک انداخت و بازویش را فشرد...
با صدای مادرش از رویا بیرون آمد:
- عه! چرا سرعتت کم شد؟!
دخترک تازه فهمید با رفتن به خاطراتش، ناخودآگاه قدم هایش سست شده اند و مادرش که پشت سرش بود، داشت با او





چرا افراد افسرده از رختخواب بیرون نمی آیند


چرا افراد افسرده از رختخواب بیرون نمی آیند
نزدیکترین تصویری که از افراد افسرده به ذهن خطور می کند این است که آنها قادر به بیرون آمدن از رختخواب نیستند. در دیدگاه های شناخته شده این عمل را ناشی از از دست دادن انگیزه های معمولی در زندگی می دانند و اینکه شخص افسرده به خاطر عدم توانایی در روبرویی با مشکلات تسلیم می شود و انگیزه های ضروری برای ادامه زندگی در آنها کمرنگ می گردد.
یکی از شایع ترین تعریف های علمی نسبت به افسردگی این است که انسان افسرده تعادل شیمیایی هورمون های مورد نیاز درون مغزش را از دست داده است. ولی با وجود تلاش
ادامه مطلب :منبع . http://moshaver.blog.ir/rss





چرا افراد افسرده از رختخواب بیرون نمی آیند


چرا افراد افسرده از رختخواب بیرون نمی آیند
نزدیکترین تصویری که از افراد افسرده به ذهن خطور می کند این است که آنها قادر به بیرون آمدن از رختخواب نیستند. در دیدگاه های شناخته شده این عمل را ناشی از از دست دادن انگیزه های معمولی در زندگی می دانند و اینکه شخص افسرده به خاطر عدم توانایی در روبرویی با مشکلات تسلیم می شود و انگیزه های ضروری برای ادامه زندگی در آنها کمرنگ می گردد.
یکی از شایع ترین تعریف های علمی نسبت به افسردگی این است که انسان افسرده تعادل شیمیایی هورمون های مورد نیاز درون مغزش را از دست داده است. ولی با وجود تلاش
ادامه مطلب :منبع . http://moshaver.blog.ir/rss





دانلود انیمیشن آداما Adama 2015


خلاصه داستان:
“آداما” پسری 12 ساله که در روستایی دورافتاده واقع در غرب آفریقا همراه با
خانواده اش در وضعیت جنگی نابسامانی زندگی میکند و هرگز از روستا بیرون
نرفته است. اما زمانی که برادر بزرگترش “سامبا” یکباره ناپدید میشود، آداما تصمیم میگیرد از روستا بیرون برود و دنبالش بگردد…
ادامه مطلب :منبع . http://doustiha.blog.ir/rss





تا بتوانم کار کنم...


به نامش
از میان برگ های دفترم بیرون بیااز ملافه بسترماز فنجان قهوه اماز قاشق شکراز دکمه پیراهنماز دستمال ابریشم از مسواکماز کف خمیر ریش روی صورتماز تمامی چیزهای کوچک بیرون بیاتا بتوانم کار کنم...
باران یعنی تو برمیگردی
نزار قبانی
ترجمه یغما گلرویی
پ.ن : آیا این جزو اشعاری هست که آقایون بتونند درک کنند؟ :) :منبع . http://roshana91.blog.ir/rss





چرا اینا اینقدر مهربونن؟!


خدایا!!
چرا این کاناداییا اینقدر مهربونن؟!!
من اصلا نمیتونم بفهمم!!!
تو این چند روزی که اینجا بودم ازینا کلا محبت دیدم....
از مردم
از صابخونم
از استادم
از همه!
چرا آخه!
خیلی جالبه
صابخونه من دیشب بردم بیرون
من فکر میکردم فقط تو ترکیه و المان و یکی دو تا کشور دیگه هست که چایی و دونر مهمونم میکنن.
باورتون میشه اینجام منو "چایی ترکیه واقعی دم کشیده" مهمون کردن تو یه کافه ای؟
هم منو هم صابخونه مو.
دیشب با صابخونه بودم کلا.
بهش میگم مرسی که منو میاری بیرون خیلی برای من حسش خوبه.
میگه مرسی از تو
من این برجو نیومده بودم به لطف تو اومدم.
رفتارشونو میبینین؟! اینا سوپر نایس هستن!!!
من تو این چند روز اینقدرررررررررررررر ازینا خوبی و محبت دیدم که بخدا دیگه روم نمیشه تو چمشون نگاه کنم.
من تا حالا یک بار هم سوار اتوبوس نشدم.
هر روز حداقل 4 ساعت (یا بیشتر) بیرون دانشگاه انگلیسی صحبت میکنم.
خدایا اینا خیل





شصت و سوم


گلشیری یه داستان داره ،پرنده فقط پرنده بود. درباره مردم شهری که درخت ها و طبیعت وحیوون ها رو بیرون می‌کنن و یه شهر تازه می‌سازن‌. اما چند وقت بعد یه قناری زرد پیدا میشه. مردم دوباره یاد قدیم می‌افتن که بارون بود ،درخت بود اما مامورا که میبینن مردم هوایی شدن،برای کشتن قناری مردم رو از دروازه ها بیرون می‌کنن و همه ی شهر رو سم میزنن که قناری بمیره. بعد دروازه هارو باز میکنن که ملت برگردن تو همون شهر آهنی. اما می‌بینن که هیچ‌کی پشت دروازه ها نیست. همه‌ی مردم رفتن. 
شاید ما هم باید دروازه ی شهرمون رو ، دنیایی که ساختیم رو ، دنیایی که برامون ساختن رو ببندیم و بریم پی دنیایی که خودمون بسازیمش! همون جوری که خودمون می‌خوایم! یا لااقل اجازه‌ی تغییرش رو داشته باشیم. همون‌جور که دلمون می‌خواد. :منبع . http://28salegi.blog.ir/rss





شصت و سوم


گلشیری یه داستان داره ،پرنده فقط پرنده بود. درباره مردم شهری که درخت ها و طبیعت وحیوون ها رو بیرون می‌کنن و یه شهر تازه می‌سازن‌. اما چند وقت بعد یه قناری زرد پیدا میشه. مردم دوباره یاد قدیم می‌افتن که بارون بود ،درخت بود اما مامورا که میبینن مردم هوایی شدن،برای کشتن قناری مردم رو از دروازه ها بیرون می‌کنن و همه ی شهر رو سم میزنن که قناری بمیره. بعد دروازه هارو باز میکنن که ملت برگردن تو همون شهر آهنی. اما می‌بینن که هیچ‌کی پشت دروازه ها نیست. همه‌ی مردم رفتن. 
شاید ما هم باید دروازه ی شهرمون رو ، دنیایی که ساختیم رو ، دنیایی که برامون ساختن رو ببندیم و بریم پی دنیایی که خودمون بسازیمش! همون جوری که خودمون می‌خوایم! یا لااقل اجازه‌ی تغییرش رو داشته باشیم. همون‌جور که دلمون می‌خواد. :منبع . http://28salegi.blog.ir/rss





شصت و سوم


گلشیری یه داستان داره ،پرنده فقط پرنده بود. درباره مردم شهری که درخت ها و طبیعت وحیوون ها رو بیرون می‌کنن و یه شهر تازه می‌سازن‌. اما چند وقت بعد یه قناری زرد پیدا میشه. مردم دوباره یاد قدیم می‌افتن که بارون بود ،درخت بود اما مامورا که میبینن مردم هوایی شدن،برای کشتن قناری مردم رو از دروازه ها بیرون می‌کنن و همه ی شهر رو سم میزنن که قناری بمیره. بعد دروازه هارو باز میکنن که ملت برگردن تو همون شهر آهنی. اما می‌بینن که هیچ‌کی پشت دروازه ها نیست. همه‌ی مردم رفتن. 
شاید ما هم باید دروازه ی شهرمون رو ، دنیایی که ساختیم رو ، دنیایی که برامون ساختن رو ببندیم و بریم پی دنیایی که خودمون بسازیمش! همون جوری که خودمون می‌خوایم! یا لااقل اجازه‌ی تغییرش رو داشته باشیم. همون‌جور که دلمون می‌خواد. :منبع . http://28salegi.blog.ir/rss





بیسکویت!


یادمه هشت سالم بود...
 یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
 ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
 وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن، 
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن واسه همین تو صف موندم
 ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود 
الان پنجاه سالمه ،
اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد....
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
 ولی در نهایت من چیزی ندارم
 و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن.
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خو





بیسکویت!


یادمه هشت سالم بود...
 یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
 ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
 وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن، 
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن واسه همین تو صف موندم
 ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود 
الان پنجاه سالمه ،
اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد....
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
 ولی در نهایت من چیزی ندارم
 و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن.
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خو





روحانی به دنبال سواستفاده از حادثه پلاسکو


سلام علیکم؛
امروز جناب روحانی تشریف بردند به چهارراه استانبول تا از نزدیک از حادثه ریزش ساختمان پلاسکو سواستفاده کند.
روحانی در ابتدا سواستفاده کنفرانس خبری برگزار کرد و بعد گفتن یک مشت مزخرفات ، از منطقه حادثه دیده بازدید کردند .
روحانی به عوامل نهاد ریاست جمهوری دستور داد تا  خبرنگاران خبرگزاری های منتقد دولت را از منطقه حضور او بیرون کنند و متاسفانه بیرون راندن خبرنگاران منتقد را به بدترین شکل و با  بی احترامی تمام انجام دادند .
این هم تشکر جناب روحانی از خبرگذاری ها و خبرنگارانی بود که از ساعات اولیه وقوع حادثه در  محل  حضور داشتند و  کمک حال  عوامل اجرایی بودند .
انشاالله خداوند شر روحانی را از سر ملت مسلمان ایران کم کند .
الهی امین

:منبع . http://alamdar4667.blog.ir/rss





دندون عقل


دیروز رفتم دندون عقلمو کشیدم. واااااای به قدری درد گرفت که جلو دکتر ناخداگاه پاهامو جمع کردم تو سینم میگفت خیلی درد داره؟ گفتم بله خییییلی زیاد. گفت ریشش کجه راحت در نمیاد با اینکه 4 تا آمپول بیحسی زدم برات بازم درد داری... 
وای داشتم میمردم پیش خودم میگفتم یعنی بمیرمم نمیرم بقیه دندون عقلامو بکشم. من واسه ارتودنسی قبلا 2 تا از دندونامو کشیده بودم اصلا درد نداشت فکر کردم اینم مثل هموناس با خیال راحت رفتم نشستم و بعد... 
به هر بدبختی بود دندونه رو کشید بیرون و کلی ذوووق میکرد که خداروشکر که نشکست کلی ام از کارش راضی بود. ولی منه بدبخت آش و لاش افتاده بودم رو صندلی فکم قششششنگ پیاده شد و از مطب اومدم بیرون دیروز تا شب خیییلی درد میکرد وحشتناک ولی الان خوبم خداروشکر. عح عح از دندون درد متنفرم  :منبع . http://mehshin.blog.ir/rss





دندون عقل


دیروز رفتم دندون عقلمو کشیدم. واااااای به قدری درد گرفت که جلو دکتر ناخداگاه پاهامو جمع کردم تو سینم میگفت خیلی درد داره؟ گفتم بله خییییلی زیاد. گفت ریشش کجه راحت در نمیاد با اینکه 4 تا آمپول بیحسی زدم برات بازم درد داری... 
وای داشتم میمردم پیش خودم میگفتم یعنی بمیرمم نمیرم بقیه دندون عقلامو بکشم. من واسه ارتودنسی قبلا 2 تا از دندونامو کشیده بودم اصلا درد نداشت فکر کردم اینم مثل هموناس با خیال راحت رفتم نشستم و بعد... 
به هر بدبختی بود دندونه رو کشید بیرون و کلی ذوووق میکرد که خداروشکر که نشکست کلی ام از کارش راضی بود. ولی منه بدبخت آش و لاش افتاده بودم رو صندلی فکم قششششنگ پیاده شد و از مطب اومدم بیرون دیروز تا شب خیییلی درد میکرد وحشتناک ولی الان خوبم خداروشکر. عح عح از دندون درد متنفرم  :منبع . http://mehshin.blog.ir/rss





امید و انگیزه...


در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد .بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .
ادامه مطلب :منبع . http://mardsafarbash.blog.ir/rss





فهم


  می کند یک خاک را صدگون نبات                    مردگان را زو حیات بی ممات
  وز ملک چون بگذرد، بس رتبت است             تا شدن در عالمی کان وحدت است
  آن شود کان ناید اندر وهم ها                       هست بیرون از عقول و فهم ها
                                                             رباب نامه:18 :منبع . http://c7422623.blog.ir/rss





زیر زمین! [شهید ایوب یاوری]


زن جوان انباری را گشت و صدا زد:

-ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می شم ها! ...

صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه های گوشه حیاط. به سمت آنها رفت. خم شد و پشت بشکه ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می کرد.

زن گفت: خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ...دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟!

ایوب از خنده ریسه می رود. زن دست دراز می کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد.

پیرزن انباری را می گردد و صدا می زند: ایوب...ایوب... ایوب...کجایی مادر؟! بسه دیگه. خودتو نشون بده.

هن هن کنان در حالی که از پادر





زیر زمین! [شهید ایوب یاوری]


زن جوان انباری را گشت و صدا زد:

-ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می شم ها! ...

صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه های گوشه حیاط. به سمت آنها رفت. خم شد و پشت بشکه ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می کرد.

زن گفت: خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ...دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟!

ایوب از خنده ریسه می رود. زن دست دراز می کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد.

پیرزن انباری را می گردد و صدا می زند: ایوب...ایوب... ایوب...کجایی مادر؟! بسه دیگه. خودتو نشون بده.

هن هن کنان در حالی که از پادر





خود شاخ پنداری نانا


الان حس خود شاخ پنداریم خیلی فعال شده ! هیچ فکر نمیکردم اینقد شخصیت مهمی باشم :دی
با بچه ها قرار گذاشتیم ساعت 5 بریم بیرون . همون اکیپ همیشگی ! 
آهان راستی قبلش بگم که اکیپ حال به هم زن از دوره جوگیری خودش خارج شده و نرمال شده ! الان دیگه زوچ زوجی نیستیم و واقعا دوستیم همگی !
خلاصه داشتم میگفتم . ساعت شد 5 ما دخترا حاضر و آماده . دیدیم از پسرا خبری نشد . زنگ زدم بهشون . یکیشون خواب بود بقیه در تلاش که اونو بیدار کنن . ما هم قهر چسوندیم . گفتیم خودمون میریم بیرون بعدم به پسرا گفتم بیدارش نکنین نمیایم دیگه !
یه رب بعد همونی که خوابیده بود زنگ زد بهم . که لطفا من رو عفو بفرمایید از سر تقصیرم بگذرید قول میدم دیگه نخوابم :)) الان کجایین بیایم دنبالتون .  و کلا همشون به تکاپو افتاده بودن از دلم در بیارن ! در حالی که من اونقدرا هم ناراحت نشدم ! خب بیچاره خوابش برده دیگه :دی
بعدم پسرای گرایش خودمو





خود شاخ پنداری نانا


الان حس خود شاخ پنداریم خیلی فعال شده ! هیچ فکر نمیکردم اینقد شخصیت مهمی باشم :دی
با بچه ها قرار گذاشتیم ساعت 5 بریم بیرون . همون اکیپ همیشگی ! 
آهان راستی قبلش بگم که اکیپ حال به هم زن از دوره جوگیری خودش خارج شده و نرمال شده ! الان دیگه زوچ زوجی نیستیم و واقعا دوستیم همگی !
خلاصه داشتم میگفتم . ساعت شد 5 ما دخترا حاضر و آماده . دیدیم از پسرا خبری نشد . زنگ زدم بهشون . یکیشون خواب بود بقیه در تلاش که اونو بیدار کنن . ما هم قهر چسوندیم . گفتیم خودمون میریم بیرون بعدم به پسرا گفتم بیدارش نکنین نمیایم دیگه !
یه رب بعد همونی که خوابیده بود زنگ زد بهم . که لطفا من رو عفو بفرمایید از سر تقصیرم بگذرید قول میدم دیگه نخوابم :)) الان کجایین بیایم دنبالتون .  و کلا همشون به تکاپو افتاده بودن از دلم در بیارن ! در حالی که من اونقدرا هم ناراحت نشدم ! خب بیچاره خوابش برده دیگه :دی
بعدم پسرای گرایش خودمو





خود شاخ پنداری نانا


الان حس خود شاخ پنداریم خیلی فعال شده ! هیچ فکر نمیکردم اینقد شخصیت مهمی باشم :دی
با بچه ها قرار گذاشتیم ساعت 5 بریم بیرون . همون اکیپ همیشگی ! 
آهان راستی قبلش بگم که اکیپ حال به هم زن از دوره جوگیری خودش خارج شده و نرمال شده ! الان دیگه زوچ زوجی نیستیم و واقعا دوستیم همگی !
خلاصه داشتم میگفتم . ساعت شد 5 ما دخترا حاضر و آماده . دیدیم از پسرا خبری نشد . زنگ زدم بهشون . یکیشون خواب بود بقیه در تلاش که اونو بیدار کنن . ما هم قهر چسوندیم . گفتیم خودمون میریم بیرون بعدم به پسرا گفتم بیدارش نکنین نمیایم دیگه !
یه رب بعد همونی که خوابیده بود زنگ زد بهم . که لطفا من رو عفو بفرمایید از سر تقصیرم بگذرید قول میدم دیگه نخوابم :)) الان کجایین بیایم دنبالتون .  و کلا همشون به تکاپو افتاده بودن از دلم در بیارن ! در حالی که من اونقدرا هم ناراحت نشدم ! خب بیچاره خوابش برده دیگه :دی
بعدم پسرای گرایش خودمو





سرمایی


امروز هوا سرد بود، اما برف نیامد. هوا که سرد می شود خودم را زیر چند لایه لباس مخفی می کنم، آدم‌های سرمایی از سرما می‌ترسند، از بادی که زیرکانه خود را از درزهای پنجره‌های کشویی درون می کشد و تمام تلاش بخاری ها را پنبه می کند. آدم‌های سرمایی مثل آدم‌های میگیرنی همیشه چند بسته قرص آکبند همراهشان هست، میگرینی‌ها استامینوفن را مثل نقل و نبات بالا می‌اندازند، سرمایی ها آدولت کلد!امروز هوا سرد بود، وقت نماز که شد، بالاجبار ژاکتم را درآوردم، آنقدر سردم بود که زیر آب داغ تمام پوست دستم مثل پوست مرغی که پرهایش را  بی رحمانه از پوست بیرون کشیده باشند بیرون ریخت. سرما گاه طوری آدم را احاطه می کند که هیچ آتشی توان ذوب کردن یخ های ایجاد شده را نخواهد داشت، آن‌وقت تا می توانی لباس روی لباس می پوشی، تمام پنجره ها را کیپ تا کیپ می بندی، هرچه وسایل گرمازا هست روشن می کنی و باز احساس می کنی سرد است، احساس می





تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.


کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 
بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 
گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "
بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "
با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی





تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.


کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 
بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 
گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "
بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "
با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی





تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.


کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 
بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 
گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "
بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "
با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی





تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.


کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 
بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 
گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "
بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "
با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی





اجساد پیدا شده، پنج شنبه فوت کرده‌ بودند


سرپرست
دادسرای امور جنایی، گفت: تمام اجسادی که شب گذشته از زیر آوار بیرون
کشیده شده‌اند دچار فساد نعشی شده و این موضوع حکایت از آن دارد که این
افراد همان روز پنج‌شنبه بعد از ریزش آوار فوت کرده‌اند. امتیاز خبر: 92 از 100 تعداد رای دهندگان 6300 خبرگزاری
فارس: قاضی محمد شهریاری سرپرست دادسرای امور جنایی تهران درباره معاینات
اجساد بیرون کشیده شده از
ادامه مطلب :منبع . http://hamechiharchi2017.blog.ir/rss





از بهترین های خانه


از بهترین روزهای در خانه بودن است. پیچاندم و برگشتم به وطن. غمی عجیب در شب های قبل چند روز تعطیلی هست. دیشب این غم سراسر تهران را گرفته بود : ماهایی که برای روزهایی فارغ شده بودیم و از آن شهر تنگ بیرون می زدیم و ساک ها بر دوش ، همه‌ی خستگی های روزهای پیشین در نگاه و شلوغی متروی ترمینال. این‌گونه یک شب عجیب می‌گذرد. شب‌هایی هست که در آن‌ها آدم فقط فکر می‌کند و کاری نمی‌کند. فقط می‌خواهد بگذرد. شب‌ها طولانی شده اند. شب‌ها خاصیتی در دل خود دارند.
اما در خانه بودن دنیایی است.زنگ می‌زند و برای نیم ساعت بیرون می رویم. شهر کوچک است و همه‌ی تصمیمات‌مان یک دقیقه ای است. ده دقیقه بعد پای کوه می رسیم و در سکوتی راه می رویم. از دلتنگی‌ها می‌گوییم و مشکلات و دیوانگی‌ها و برنامه ای برای هفته بعد و دلیل خسته بودن این روزها. خداحافظی است و یک «آخرین امتحانت کی است» که همیشه آخرهایش تکرار می‌شود. از امتحان





وا کرده مشتم را زمان، جز صبر/ چیزی درون چنته ی من نیست!*


379
داشتیم از عروسی میم برمی گشتیم که در راه بابت خرما پزان مرداد، کلّه هایمان بوی دود می داد. هر کدام مان به یک جایی از بیابان تشنه چشم دوخته بودیم. صدایی از دل کسی بیرون نمی آمد و فقط هر چند دقیقه، میم و ته تغاری بودند که با هم گلاویز می شدند و ثانیه ای بعد باز در گرمای هوا، بی جان به صندلی تکیه می دادند. تا این که پدر طبق عادت همیشگی شان، نگاه شان را به آیینه دوختند. یک طوری که انگار چشم توی چشم داریم با هم صحبت می کنیم، پرسیدند: «شنیدم آقای پلاک (همسرم) قرار است طلبگی بخوانند؟!» وسط آن حجم گرمایی که از بیرون ماشین توی صورتم می خورد حس کردم یک ظرف پر از آب یخ روی سرم خالی شد. نمی دانستم چه کسی این را به پدر گفته و من باید چه واکنشی نشان بدهم! همان طور که چشمم به زمین خشک و ترک خورده بود، پرسیدم: «چه طور؟کی گفته؟» پدر که واکنشم را بی ادبی تلقی کردند، با تُن صدای خشک و محکم تری جواب دادند





مسیر راست ایستادن ها از میان شکستن ها...


 
آدم باورش نمی شود شیر -این مایع سفید و خالص - از مجاورت سرگین و خون بیرون آمده باشد. باورش نمی شود مایه شفا ،حیات و رشد موجودات از لای فضولات و خون سر برآورده باشد ؛ بی آنکه ذره ای رنگ و بوی آن ها را به خودش بگیرد. اما کسی خواسته است پاکی را از لا به لای ناپاکی ها بیرون بیاورد ، بی آنکه ردی از ناپاکی به خودش گرفته باشد. خواسته است مایه ی رشد و حیات را از لا به لای سلول های مرده و غذاهای هضم شده بیرون بکشد و برای شما عبرتی ست. از لا به لای زجرها و سختی ها که بگذری ، قدری که فاصله بگیری، جلوتر که بروی و پشت سرت را که نگاه کنی ، تازه انگار شیرینی رسیدن هایی میان همان نرسیدن ها کامت را شیرین می کند. تازه انگار لذت بزرگ شدن و قد کشیدنی وسط همان فشارها را تجربه می کنی. می شود شربت تعالی و رشد را از میان درد ها و رنج ها نوشید. آدم باورش نمی شود مسیر رسیدن ها از میان نرسیدن ها بگذرد؛
مسیر بلند





بابا مامان خوبی باشید لدفن :)


جلویم نشسته بود و سرش توی موبایل اش بود . دزدکی هی نگاهش میکردم . هزار تا خاطره جلوی چشم هایم پخش میشد . از همه ی روز هایی که با او گذرانده بودم . از شب هایی که دو تایی با هم بیرون می رفتیم . از وقت هایی که زنگ می زدم بیاید ببردم بیرون . از دل تنگی هایی که حاصل از فقط " یک " روز ندیدنش بودند ...از وقت هایی که از مامان یا بابا دلخور می شدم و میگفتم وسایلم را بدهید بروم پیش او زندگی کنم ... از وقت هایی که فقط کافی بود توجهش به یکی دیگر از بچه ها یک درصد بیشتر از من می بود تا کل شب غصه بخورم ! خنده ام گرفته بود ... به " بابا " شدنش...  خنده ام گرفته بود به دو تا بچه ای که " مال ِ او " بودند ! فکر کن دو تا بچه ی قد و نیم قد هی جلویت بپرند و هی به دایی کوچک ِ تو
بگویند " بابا " ! به شیطون ترین آدم خانواده و آن کس که شیطنت را در وجود
تو نهادینه کرده بگویند بابا !هضم ِ مرد شدن ِ دایی کوچیکه ، ب





بابا مامان خوبی باشید لدفن :)


جلویم نشسته بود و سرش توی موبایل اش بود . دزدکی هی نگاهش میکردم . هزار تا خاطره جلوی چشم هایم پخش میشد . از همه ی روز هایی که با او گذرانده بودم . از شب هایی که دو تایی با هم بیرون می رفتیم . از وقت هایی که زنگ می زدم بیاید ببردم بیرون . از دل تنگی هایی که حاصل از فقط " یک " روز ندیدنش بودند ...از وقت هایی که از مامان یا بابا دلخور می شدم و میگفتم وسایلم را بدهید بروم پیش او زندگی کنم ... از وقت هایی که فقط کافی بود توجهش به یکی دیگر از بچه ها یک درصد بیشتر از من می بود تا کل شب غصه بخورم ! خنده ام گرفته بود ... به " بابا " شدنش...  خنده ام گرفته بود به دو تا بچه ای که " مال ِ او " بودند ! فکر کن دو تا بچه ی قد و نیم قد هی جلویت بپرند و هی به دایی کوچک ِ تو
بگویند " بابا " ! به شیطون ترین آدم خانواده و آن کس که شیطنت را در وجود
تو نهادینه کرده بگویند بابا !هضم ِ مرد شدن ِ دایی کوچیکه ، ب





تراوشات ذهنی آشفته - ندای 6


 
وقتی مثل همیشهاز پنجره به بیروننگاه می کنم
تنها دیوار می بینمدیوار هایی بلند
اه ، خدای منانگار هنوز در طبقه اول هستماز چه کسی باید بپرسم :« این همه پله که تا حالا آمده ام چه شده اند؟»
 
وفتی به چشمان  تصویر محو شده ام بر روی شیشه ی پنجره خیره می شومانگار تنها یک سکانس تکراری استیک عکسبی آنکه حرکتی باشد
اه ، خدای منساعت مچی من و عقربه هایشاز چه کسی باید  بپرسم : « این همه ساعت و ثانیه چی شد؟»
وقتی به بیروناز پنجره نگاه م یکنمتنها دیوار میبینمدیوارهایی بلند :منبع . http://ssmns.blog.ir/rss





حق مرد بر زن در کلام معصومین(ع)


حق مرد بر زن در کلام معصومین(ع)
حقّ مرد بر زن
امام باقر علیه‌السّلام فرمود: زنی به خدمت رسول خدا صلّی‌الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد حقّ شوهر بر زن چیست؟ حضرت فرمود:
تطیعه و لا تعصیه، و لا تصدّق من بیت‌ها شیئاً الّا باذنه، و لا تصوم تطوّعاً الّا باذنه، و لا تمنعه نفس‌ها و ان کانت علی ظهر قفت، و لا تخرج من بیت‌ها الّا باذنه، فان خرجت بغیر اذنه لعنت‌ها ملائکة السّماء و ملائکة الارض و ملائکة الغضب و ملائکة الرّحمة حتّی ترجع الی بیت‌ها. 1
زن باید که فرمانبردار شوهر باشد و از او نافرمانی نکند، از متاع خانه چیزی بدون اجازه شوهر صدقه ندهد، روزه مستحبّی نگیرد مگر به اذن شوهر، او را از خود منع نکند اگر چه بر جهاز شتر باشد، و بدون اذن شوهر از خانه بیرون نرود، که اگر بدون اذن او بیرون رود فرشتگان زمین و آسمان و فرشتگان رحمت و عذاب او را لعنت کنند تا به خانه‌اش باز گردد.
ادامه مطلب :منبع . http:/





حق مرد بر زن در کلام معصومین(ع)


حق مرد بر زن در کلام معصومین(ع)
حقّ مرد بر زن
امام باقر علیه‌السّلام فرمود: زنی به خدمت رسول خدا صلّی‌الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد حقّ شوهر بر زن چیست؟ حضرت فرمود:
تطیعه و لا تعصیه، و لا تصدّق من بیت‌ها شیئاً الّا باذنه، و لا تصوم تطوّعاً الّا باذنه، و لا تمنعه نفس‌ها و ان کانت علی ظهر قفت، و لا تخرج من بیت‌ها الّا باذنه، فان خرجت بغیر اذنه لعنت‌ها ملائکة السّماء و ملائکة الارض و ملائکة الغضب و ملائکة الرّحمة حتّی ترجع الی بیت‌ها. 1
زن باید که فرمانبردار شوهر باشد و از او نافرمانی نکند، از متاع خانه چیزی بدون اجازه شوهر صدقه ندهد، روزه مستحبّی نگیرد مگر به اذن شوهر، او را از خود منع نکند اگر چه بر جهاز شتر باشد، و بدون اذن شوهر از خانه بیرون نرود، که اگر بدون اذن او بیرون رود فرشتگان زمین و آسمان و فرشتگان رحمت و عذاب او را لعنت کنند تا به خانه‌اش باز گردد.
ادامه مطلب :منبع . http:/






1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 »