بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




پهلوان کوچولو


خونه ی ما خیلی آرام است ...خیلی ساکت...خیلی بی سر وصدا ...
به این خاطر که ماه مان بیش تر مواقع خونه نیست، بابا هم به مراتب  از ماه مان بیشتر است در خونه، اما وقت هایی هم که خونه ست سرش گرم کار های خودش است، این وسط من هم یا دانشگاهم، یا وقت هایی هم که در خونه ام سرگرم با کتاب هایم هستم، یا درس هایم، بین ش اینستا یم را هم چک می کنم، شب هم سعی م بر این است که زود تر بخوابم که صبح راحت تر بیدار شوم...از آن جایی که ماه مانم بیش تر مواقع خونه نیست، از این دسته از خانواده هایی نیستیم که از این خونه به آن خونه برویم و هر شب خونه ی یکی از اقوام و مثلا امشب برویم خونه ی آن خاله فرداشبش آن خاله ی دیگر...
برای همین خونه یمان اغلب مواقع خلوت است، اما وقتی حسین می آید خونه یمان انگار وجودش به خونه یمان روح می بخشد، این موجودهفت هشت ماهه چنان ما را بر سر ذوق می اورد که حد و نصاب ندارد...چنان وجودش خونه





دلم میخاد برم خونمون


از جمعه اومدیم خونه شوهرم اینا.. هنوز خیلی از عیددیدنی هارو نرفتیم... دیشب خونه سه تا نوعروس رفتیم... یکیشون تا رفتیم خونشون مامان باباشم اومدن خونه دخترشون... دومی مامان بابای پسره نزدیک بود اومدن خونشون.... سومی طبقه بالایی خونه برادر شوهرش بودن خونه مامانشم انگار نزدیک بود اگه باباش خونه بود شاید مامان بابای اونم میومدن....
.
.
.
خیلی دلم گرفته میخام برم خونمون حتی اگه استقبال گرمی ازم نشه.. بازم میخام برم. دیشب جلو اشکامو تقریبا گرفتم ولی الان نمیتونم... دلم میخاد بزنگم خونمون ولی بد موقعس شاید مامانی خواب باشه.. ب خواهرامم زنگیدم هیشکدوم ج ندادن... یا خواب ان یا گوشی تو اتاقه اونا نیستن.. :منبع . http://arezuyesepidsaba.blog.ir/rss





رضا نظام دوست گفتنی : پنج ساله ...


پنج ساله توی این کشور زندگی می کنم ، اما هنوز نمی تونم وقتی از سفری برمیگردم بگم: «دارم برمیگردم خونه» ...
شما خونه تون کجاست؟ .. همونجایی که اجاره شو میدین؟؟ تختخواب و یخچال تون
توشه؟؟ .. یه کلید از اونجا ، صابخونه از رو کلید خودش کپی کرده و به محض
اینکه دو ماه اجاره ندین کلیدو ازتون می گیره و تختخواب و یخچال تون رو
میذاره گوشه ی خیابون؟؟ .. یا اونجایی که (مثلا) خریدین ، و اگه قسط ش رو
ندین ، بانک باهاتون همین معامله رو میکنه؟؟ ... نه. خونه ، خونواده
تونه احمقا! .. هر جا خونواده ای دارین ، همون جا خونه تونه. و اگه خونواده
ای ندارین ، هر جا شبو سر کردین می تونین فکر کنین خونه تونه! ...حالا
خونه تونه ، یا هتل ، یا گوشه ی خیابون.

:منبع . http://boosmahi.blog.ir/rss





رضا نظام دوست گفتنی : پنج ساله ...


پنج ساله توی این کشور زندگی می کنم ، اما هنوز نمی تونم وقتی از سفری برمیگردم بگم: «دارم برمیگردم خونه» ...
شما خونه تون کجاست؟ .. همونجایی که اجاره شو میدین؟؟ تختخواب و یخچال تون
توشه؟؟ .. یه کلید از اونجا ، صابخونه از رو کلید خودش کپی کرده و به محض
اینکه دو ماه اجاره ندین کلیدو ازتون می گیره و تختخواب و یخچال تون رو
میذاره گوشه ی خیابون؟؟ .. یا اونجایی که (مثلا) خریدین ، و اگه قسط ش رو
ندین ، بانک باهاتون همین معامله رو میکنه؟؟ ... نه. خونه ، خونواده
تونه احمقا! .. هر جا خونواده ای دارین ، همون جا خونه تونه. و اگه خونواده
ای ندارین ، هر جا شبو سر کردین می تونین فکر کنین خونه تونه! ...حالا
خونه تونه ، یا هتل ، یا گوشه ی خیابون.

:منبع . http://boosmahi.blog.ir/rss





پشت سر هم!


خونه ی ما این طوری است که صبح یک بار، ساعت های ده اگر کسی خونه باشد یک بار، ظهر نزدیک های ناهار یک بار، دوباره بعد از ظهر بعد از خواب یک بار، ساعت های هفت یک بار، ساعت های نه یک بار، چایی دم می شود!
بس که خواهان دارد و عاشق.
حالا به این نتیجه رسیده ام ، اگر شیک ترین، سوسول ترین، خوش مزه ترین نوشیدنی دنیا را که بگذراند جلویم باز هیچ کدامشان به پای چایی نمی رسند.
بعد کلاس دانشگاه و خونه رسیدن هیچ خوردنی ای مثل چای نمی تواند بهم انرژی بدهد! بعد دوساعت درس خواندن حتی، کتاب خواندن، هرکار دیگری و ...
چرا انقدر چایی خوبه خوب؟...
: ) :منبع . http://goleyass.blog.ir/rss





640


من همیشه دوست دارم مردم ستون زندگیم باشه
ویژگی مهم ستون،محکم بودنشِ این جوری سقف خونه پا برجا می مونه
این جوری خونه و اهل خونه گرم میمونن و لذتشو خود ستون می بره
تو خانواده های ایرانیِ قدیمی این تلاش هست که بچه ها را همیشه تحت سلطه ی خودشون نگه دارن ...  و وابسته مالی(البته اگه خسیس باشن این یکی را ندارن)
برای همین اگه یه عروس یا دامادی پیدا کنن که خلاف این راه را بره آتیش میگیرن و تمام همت خود را می گمارند تا خیری به اون شخص نرسونن و حتی شر هم داشته باشن :منبع . http://b-vatan.blog.ir/rss





روضه خونه ی دایی با آبگوشت !


    امشب یعنی چهارشنبه 29 دیماه 1395 خونه روضه بود . حدود 40 ساله روضه خونی داریم. اولش خونه ننه علی میرزا بوده که دایی اونو آورد خونه خودشون.  الآن حدود 35 ساله حدودا اینجا می آییم روضه.  اینجا قبلنا  آشیخ عبدالرسول و شیخ عباس غیبی و شیخ میرزا قاسم کریمزاده روضه می خوندند.  

:منبع . http://tolooekauthar.blog.ir/rss





سکانس تولد عید شما مبارک*


هر خونه ای این روز ها و این ایام به نظرم باید یه سوژه داشته باشن که بتونه موضوع یه گفتگوی ده دقیقه ای باشه و مجلس رو واسه ده دقیقه بچرخونه! مثلا خونه ی خود ما پارسال موضوع بحث تابلو فرشمون بود که توی دی ماه داده بودیمش واسه پرداخت و عید شده بود و هنوز تحویلش نگرفته بودیم و خلاصه که تموم مهمون ها نگرانیشون این بود که تابلو فرشمون رو بالا نکشیده باشن!! و امسال هم خود تابلو فرش که بالاخره نصب شد و یه پنجره ای که از بین در و پنجره ها رنگ نشده و کلا پروسه ی رنگ کاری توسط رضا و تابلو های عکسی که از بچگی ها و دوران قدیمه و من خیلی دقیقه ی نودی یک روز قبل از عید از عکاسی رو شاسی خورده تحویلشون گرفتم و زدم بالای سفره ی هفت سین!! بعد  اینایی که مستاجرن و خونه از خودشون نیست هم خوبیش اینه که عیب یابی خونه و سوراخ، سمبه هاش خودش یه جور سرگرمی واسه مهمون ها هست و میزبان می تونه خیلی به خوبی باهاش جو رو





سکانس تولد عید شما مبارک*


هر خونه ای این روز ها و این ایام به نظرم باید یه سوژه داشته باشن که بتونه موضوع یه گفتگوی ده دقیقه ای باشه و مجلس رو واسه ده دقیقه بچرخونه! مثلا خونه ی خود ما پارسال موضوع بحث تابلو فرشمون بود که توی دی ماه داده بودیمش واسه پرداخت و عید شده بود و هنوز تحویلش نگرفته بودیم و خلاصه که تموم مهمون ها نگرانیشون این بود که تابلو فرشمون رو بالا نکشیده باشن!! و امسال هم خود تابلو فرش که بالاخره نصب شد و یه پنجره ای که از بین در و پنجره ها رنگ نشده و کلا پروسه ی رنگ کاری توسط رضا و تابلو های عکسی که از بچگی ها و دوران قدیمه و من خیلی دقیقه ی نودی یک روز قبل از عید از عکاسی رو شاسی خورده تحویلشون گرفتم و زدم بالای سفره ی هفت سین!! بعد  اینایی که مستاجرن و خونه از خودشون نیست هم خوبیش اینه که عیب یابی خونه و سوراخ، سمبه هاش خودش یه جور سرگرمی واسه مهمون ها هست و میزبان می تونه خیلی به خوبی باهاش جو رو





مختلف الحال


تو یه پیجی تو اینستا نوشته بود بعضی روزها از صبح میدونم خانم خونه‌ام. من هم همینجوریم. بعضی روزها کدبانو میشم و به کوچیک و بزرگ کارهای خونه میرسم، بعضی روزها بچه درس‌خون میشم [نادره البته ;)]، بعضی روزها خوشگذرون، بعضی روزها فقط روز کاره واسم. روزهایی هم هستن که فیلسوف از خواب پا میشم و گاهی حتی سیاستمدار... ولی اکثرا مخلوطم.
مردهام گاهی شب میخوابن، صبح مکانیک بلند میشن یا نقاش یا تعمیرکارِ انواع خرابی‌های خونه. یا بعضی روزهام فکرشون سمت تفریح با خانواده و استراحت میره. ولی اکثرا واسه کار شب رو صبح میکنن :/ :منبع . http://monologue.blog.ir/rss





?WTF


پریروز
تو ماشین
کبی : خوب پس کی می ریم جنوب ؟ دیگه به فری نمیگم بیان خودمون بریم 
بابا : اره اونا خودکفا شدن
کب : منو توییم دیگه فقط ?  
-انگار که نه انگار زن و بچه ای هم داره
بابا :منو تو بریم بگیم چی بچه ها رو هم میارم
کب :
من : من نمیام 
تو خونه 
کب : ما بریم مریمم میمونه تو خونه پیش بابزرگش 
من :
خداروشکر بهم زدش بابام 
امروز
بابا : برو مشهد خوب مامان با علی.  سه روزه بعد بر می گردن راحت 
کب : من؟  مگه پا دارم برم؟  نمیتونم 
من :
:منبع . http://2781376.blog.ir/rss





?WTF


پریروز
تو ماشین
کبی : خوب پس کی می ریم جنوب ؟ دیگه به فری نمیگم بیان خودمون بریم 
بابا : اره اونا خودکفا شدن
کب : منو توییم دیگه فقط ?  
-انگار که نه انگار زن و بچه ای هم داره
بابا :منو تو بریم بگیم چی بچه ها رو هم میارم
کب :
من : من نمیام 
تو خونه 
کب : ما بریم مریمم میمونه تو خونه پیش بابزرگش 
من :
خداروشکر بهم زدش بابام 
امروز
بابا : برو مشهد خوب مامان با علی.  سه روزه بعد بر می گردن راحت 
کب : من؟  مگه پا دارم برم؟  نمیتونم 
من :
:منبع . http://2781376.blog.ir/rss





?WTF


پریروز
تو ماشین
کبی : خوب پس کی می ریم جنوب ؟ دیگه به فری نمیگم بیان خودمون بریم 
بابا : اره اونا خودکفا شدن
کب : منو توییم دیگه فقط ?  
-انگار که نه انگار زن و بچه ای هم داره
بابا :منو تو بریم بگیم چی بچه ها رو هم میارم
کب :
من : من نمیام 
تو خونه 
کب : ما بریم مریمم میمونه تو خونه پیش بابزرگش 
من :
خداروشکر بهم زدش بابام 
امروز
بابا : برو مشهد خوب مامان با علی.  سه روزه بعد بر می گردن راحت 
کب : من؟  مگه پا دارم برم؟  نمیتونم 
من :
:منبع . http://2781376.blog.ir/rss





نرفتم !


نتونستم برم سرخاک ولی بلاخره اقای ما کاراش تقریبا تموم شد و الان تو خونه اس و داره کمکم میکنه . 
تازه از خواب بیدارشدیم یکم بی حالم اما خوب میشم . بیچاره حمید خیلی این روزا بهش فشار اومد .. 
حالا هم که کار بیرونش تموم شده باید به فکر خونه و خرید و .... باشه .  :منبع . http://zahra95.blog.ir/rss





هوش


بعد از حدود ده سال رفتم خونه ی مادربزرگ و برای اولین بار پسر خاله م رو دیدم. بعد از یک ربع  و مشاهده علائم بیش فعالی خیلی با احتیاط به خالم میگم بردیش برای سنجش و تست هوش و ...؟!
میگه که: مشخصه خیلی هوش خوبی داره، نه؟!
من :-/
.
.
.
ناگفته نمونه که تا ساعت 2-3 این هیولای کوچولو بیدار بود و هر از گاهی از افراد به خواب فرو رفته بعنوان تشک فرود استفاده میکرد!
+ سعی میکنم بازه بعدی که خونه مادربزرگه نمیرم رو ده تای دیگه بذارم روووش! :منبع . http://waitor.blog.ir/rss





هوش


بعد از حدود ده سال رفتم خونه ی مادربزرگ و برای اولین بار پسر خاله م رو دیدم. بعد از یک ربع  و مشاهده علائم بیش فعالی خیلی با احتیاط به خالم میگم بردیش برای سنجش و تست هوش و ...؟!
میگه که: مشخصه خیلی هوش خوبی داره، نه؟!
من :-/
.
.
.
ناگفته نمونه که تا ساعت 2-3 این هیولای کوچولو بیدار بود و هر از گاهی از افراد به خواب فرو رفته بعنوان تشک فرود استفاده میکرد!
+ سعی میکنم بازه بعدی که خونه مادربزرگه نمیرم رو ده تای دیگه بذارم روووش! :منبع . http://waitor.blog.ir/rss





تصور کن که می‌کوبد کسی بر در، که‌ای؟؟؟


از کلاس برگشتیم هرچی در زدیم باز نکردن. یعنی کسی خونه نبود. و ما در برف و بوران (بخوانید نم‌نم باران) پشت در ماندیم! چاره‌ای نداشتیم جز اینکه بریم خونه دایی. (خونه بغلی!)
یک ساعت اونجا بودیم که داداش زنگ زد. اون‌هام اومده بودن خونه ما و پشت در مونده بودن. ما هم دعوتشون کردیم به منزل دایی جان.
حدود یه ربع بیست دقیقه بعد، زنگ در رو زدن. خواهر جان بود با بره‌ی ناقلا و وروجک و مادرشوهرش که اومده بودن خونه‌ی ما و طبیعتا پشت در مونده بودن و طبیعتاتر اومده بودن اینور!
نیم ساعت بعد گوشیم زنگ خورد. دیدم داداش کوچیکه است و از خونه زنگ میزنه. (مجرم اصلی پشت در موندن ما) پرسید کجاییم و... پنج دقیقه بعد اونم پیش ما بود.
اندکی بعد مهندس از شهرستان رسید. ترمش تموم شده و بعد از سه هفته میومد خونه. اونم جلو جلو زنگ زدیم گفتیم بیا همینجا :)
سر سفره فهمیدیم که پدر و مادر گرام هم حرکت کردن به سمت منزل. چیه؟ ف





امروز به خیر گذشت


امروز منو معصومه سوار ماشین معصومه بودیم و از بهشت رضا و خواجه مراد دل کندیم و اومدیم به سمت خونه. اگر یه ربع فقط یه ربع دیرتر تصمیم می گرفتیم که بیایم خونه، الان توی اون تصادف زنجیره ای که توی همون جاده دقیقن توی همون جاده رخ داده بود مام حضور داشتیم. یا من جزء فوتی ها بودم یا بیمارستان رفته ها و یا... و معصومه هم همینطور.واقعن خدا بخیر گذروند... فقط یه ربع :منبع . http://goshekenar.blog.ir/rss





امروز به خیر گذشت


امروز منو معصومه سوار ماشین معصومه بودیم و از بهشت رضا و خواجه مراد دل کندیم و اومدیم به سمت خونه. اگر یه ربع فقط یه ربع دیرتر تصمیم می گرفتیم که بیایم خونه، الان توی اون تصادف زنجیره ای که توی همون جاده دقیقن توی همون جاده رخ داده بود مام حضور داشتیم. یا من جزء فوتی ها بودم یا بیمارستان رفته ها و یا... و معصومه هم همینطور.واقعن خدا بخیر گذروند... فقط یه ربع :منبع . http://goshekenar.blog.ir/rss





امروز به خیر گذشت


امروز منو معصومه سوار ماشین معصومه بودیم و از بهشت رضا و خواجه مراد دل کندیم و اومدیم به سمت خونه. اگر یه ربع فقط یه ربع دیرتر تصمیم می گرفتیم که بیایم خونه، الان توی اون تصادف زنجیره ای که توی همون جاده دقیقن توی همون جاده رخ داده بود مام حضور داشتیم. یا من جزء فوتی ها بودم یا بیمارستان رفته ها و یا... و معصومه هم همینطور.واقعن خدا بخیر گذروند... فقط یه ربع :منبع . http://goshekenar.blog.ir/rss





امروز به خیر گذشت


امروز منو معصومه سوار ماشین معصومه بودیم و از بهشت رضا و خواجه مراد دل کندیم و اومدیم به سمت خونه. اگر یه ربع فقط یه ربع دیرتر تصمیم می گرفتیم که بیایم خونه، الان توی اون تصادف زنجیره ای که توی همون جاده دقیقن توی همون جاده رخ داده بود مام حضور داشتیم. یا من جزء فوتی ها بودم یا بیمارستان رفته ها و یا... و معصومه هم همینطور.واقعن خدا بخیر گذروند... فقط یه ربع :منبع . http://goshekenar.blog.ir/rss





نکته 425: دلبستگی های غم دار


سلام
چند روز هست که بسیار ناراحتم، یه جورایی غمگینم و دل آزارده
وقتی علت غمم را بررسی کردم دیدم "دلبستگی" دارم
یعنی به چیزهایی دلبسته بودم اما چون بهش نرسیدم
غمگین شدم، سرخورده شدم و ...
بعد نشستم فکر کردم که ای خدا
من باید چیکار کنم که غمگین نشوم
به ای نتیجه رسیدم که باید "دلبسته" نشوم!
یعنی تعلق خاطر نداشته باشم
بعد بیشتر که فکر کردم 
دیدم امکان پذیر نیست
آدم ها ذاتا به دنبال یک شرایط امن و ثابت (STABLE) می گردند
مثلا اگه به شما بگویند یه خونه 70 متری می تونی داشته باشی یا یه خونه 140 متری اجاره ای؟
طبیعا اکثر افراد خونه 70 متری که برای خودشون باشه را انتخاب می کنند
یا حتی اینکه شما به همسر، والدین، فرزندان و ... "دلبستگی" دارید
و ...
خوب به نظرتون چیکار باید کرد؟
"دلبستگی" نداشتن یا سخته یا غیر ممکن و یا ... :منبع . http://martt.blog.ir/rss





جن کافر


وَ أَنّٰا مِنَّا اَلْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولٰئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً (١٤) جن
و از ما جنّیان هم بعضی مسلمان و بی آزار و برخی کافر و ستمکارند ، و آنان که اسلام آوردند راستی به راه رشد و صواب شتافتند


نمیدونم چقدر در باره جن اطلاعات دارید 
ولی همین قدر میدونم که با این که ترسناکه ولی واقعیت داره .
چند سال پیش تو میدون بهارستان تو یه خونه قدیمی زندگی می کردیم با اینکه قدیمی بود ولی معماری زیبایی داشت و این خونه یه حس خوبی داشت .
یه اتاق بزرگ انتهای  خونه بود  که فقط برای خواب ازش استفاده میکردیم و زیاد توش رفت و آمد نداشنیم , پنجره هایی داشت که انگار سالها باز نشده بود و با رنگ خوردن کاملا سفت شده بود و اصلا باز نمیشد .
من کلا تو همه قسمت های خونه قرآن میخومدم مگر  این اتاق که  اصلا حس نداشتم تو این اتاق بشینم, با اینکه تمام کتاب ها تو این اتاق بود .
یه شب





جن کافر


وَ أَنّٰا مِنَّا اَلْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولٰئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً (١٤) جن
و از ما جنّیان هم بعضی مسلمان و بی آزار و برخی کافر و ستمکارند ، و آنان که اسلام آوردند راستی به راه رشد و صواب شتافتند


نمیدونم چقدر در باره جن اطلاعات دارید 
ولی همین قدر میدونم که با این که ترسناکه ولی واقعیت داره .
چند سال پیش تو میدون بهارستان تو یه خونه قدیمی زندگی می کردیم با اینکه قدیمی بود ولی معماری زیبایی داشت و این خونه یه حس خوبی داشت .
یه اتاق بزرگ انتهای  خونه بود  که فقط برای خواب ازش استفاده میکردیم و زیاد توش رفت و آمد نداشنیم , پنجره هایی داشت که انگار سالها باز نشده بود و با رنگ خوردن کاملا سفت شده بود و اصلا باز نمیشد .
من کلا تو همه قسمت های خونه قرآن میخومدم مگر  این اتاق که  اصلا حس نداشتم تو این اتاق بشینم, با اینکه تمام کتاب ها تو این اتاق بود .
یه شب





جن کافر


وَ أَنّٰا مِنَّا اَلْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولٰئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً (١٤) جن
و از ما جنّیان هم بعضی مسلمان و بی آزار و برخی کافر و ستمکارند ، و آنان که اسلام آوردند راستی به راه رشد و صواب شتافتند


نمیدونم چقدر در باره جن اطلاعات دارید 
ولی همین قدر میدونم که با این که ترسناکه ولی واقعیت داره .
چند سال پیش تو میدون بهارستان تو یه خونه قدیمی زندگی می کردیم با اینکه قدیمی بود ولی معماری زیبایی داشت و این خونه یه حس خوبی داشت .
یه اتاق بزرگ انتهای  خونه بود  که فقط برای خواب ازش استفاده میکردیم و زیاد توش رفت و آمد نداشنیم , پنجره هایی داشت که انگار سالها باز نشده بود و با رنگ خوردن کاملا سفت شده بود و اصلا باز نمیشد .
من کلا تو همه قسمت های خونه قرآن میخومدم مگر  این اتاق که  اصلا حس نداشتم تو این اتاق بشینم, با اینکه تمام کتاب ها تو این اتاق بود .
یه شب





جن کافر


وَ أَنّٰا مِنَّا اَلْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولٰئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً (١٤) جن
و از ما جنّیان هم بعضی مسلمان و بی آزار و برخی کافر و ستمکارند ، و آنان که اسلام آوردند راستی به راه رشد و صواب شتافتند


نمیدونم چقدر در باره جن اطلاعات دارید 
ولی همین قدر میدونم که با این که ترسناکه ولی واقعیت داره .
چند سال پیش تو میدون بهارستان تو یه خونه قدیمی زندگی می کردیم با اینکه قدیمی بود ولی معماری زیبایی داشت و این خونه یه حس خوبی داشت .
یه اتاق بزرگ انتهای  خونه بود  که فقط برای خواب ازش استفاده میکردیم و زیاد توش رفت و آمد نداشنیم , پنجره هایی داشت که انگار سالها باز نشده بود و با رنگ خوردن کاملا سفت شده بود و اصلا باز نمیشد .
من کلا تو همه قسمت های خونه قرآن میخومدم مگر  این اتاق که  اصلا حس نداشتم تو این اتاق بشینم, با اینکه تمام کتاب ها تو این اتاق بود .
یه شب





جن کافر


وَ أَنّٰا مِنَّا اَلْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولٰئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً (١٤) جن
و از ما جنّیان هم بعضی مسلمان و بی آزار و برخی کافر و ستمکارند ، و آنان که اسلام آوردند راستی به راه رشد و صواب شتافتند


نمیدونم چقدر در باره جن اطلاعات دارید 
ولی همین قدر میدونم که با این که ترسناکه ولی واقعیت داره .
چند سال پیش تو میدون بهارستان تو یه خونه قدیمی زندگی می کردیم با اینکه قدیمی بود ولی معماری زیبایی داشت و این خونه یه حس خوبی داشت .
یه اتاق بزرگ انتهای  خونه بود  که فقط برای خواب ازش استفاده میکردیم و زیاد توش رفت و آمد نداشنیم , پنجره هایی داشت که انگار سالها باز نشده بود و با رنگ خوردن کاملا سفت شده بود و اصلا باز نمیشد .
من کلا تو همه قسمت های خونه قرآن میخومدم مگر  این اتاق که  اصلا حس نداشتم تو این اتاق بشینم, با اینکه تمام کتاب ها تو این اتاق بود .
یه شب





جن کافر


وَ أَنّٰا مِنَّا اَلْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولٰئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً (١٤) جن
و از ما جنّیان هم بعضی مسلمان و بی آزار و برخی کافر و ستمکارند ، و آنان که اسلام آوردند راستی به راه رشد و صواب شتافتند


نمیدونم چقدر در باره جن اطلاعات دارید 
ولی همین قدر میدونم که با این که ترسناکه ولی واقعیت داره .
چند سال پیش تو میدون بهارستان تو یه خونه قدیمی زندگی می کردیم با اینکه قدیمی بود ولی معماری زیبایی داشت و این خونه یه حس خوبی داشت .
یه اتاق بزرگ انتهای  خونه بود  که فقط برای خواب ازش استفاده میکردیم و زیاد توش رفت و آمد نداشنیم , پنجره هایی داشت که انگار سالها باز نشده بود و با رنگ خوردن کاملا سفت شده بود و اصلا باز نمیشد .
من کلا تو همه قسمت های خونه قرآن میخومدم مگر  این اتاق که  اصلا حس نداشتم تو این اتاق بشینم, با اینکه تمام کتاب ها تو این اتاق بود .
یه شب





3834.


دیروز خونه ی عمو،
برای من پر از درد بود،
من هیچوقت تحمل لحظه های حضور در خونه ی عمو رو ندارم،
و دیروز این درد مضاعف شده بود..
خوشحالم که با مامان و بابا رفتیم،
وگرنه من قطعا اشک ریزان از اونجا برمیگشتم..

+خدایا همه ی اموات رو بیامرز،
و همه ی بیماران رو شفا بده
به کرم خودت،
به لطف خودت،
به مهربانی خودت،
که ما دستاویزی جز دعا به درگاه تو نداریم. :منبع . http://lucy-may.blog.ir/rss





3834.


دیروز خونه ی عمو،
برای من پر از درد بود،
من هیچوقت تحمل لحظه های حضور در خونه ی عمو رو ندارم،
و دیروز این درد مضاعف شده بود..
خوشحالم که با مامان و بابا رفتیم،
وگرنه من قطعا اشک ریزان از اونجا برمیگشتم..

+خدایا همه ی اموات رو بیامرز،
و همه ی بیماران رو شفا بده
به کرم خودت،
به لطف خودت،
به مهربانی خودت،
که ما دستاویزی جز دعا به درگاه تو نداریم. :منبع . http://lucy-may.blog.ir/rss





3834.


دیروز خونه ی عمو،
برای من پر از درد بود،
من هیچوقت تحمل لحظه های حضور در خونه ی عمو رو ندارم،
و دیروز این درد مضاعف شده بود..
خوشحالم که با مامان و بابا رفتیم،
وگرنه من قطعا اشک ریزان از اونجا برمیگشتم..

+خدایا همه ی اموات رو بیامرز،
و همه ی بیماران رو شفا بده
به کرم خودت،
به لطف خودت،
به مهربانی خودت،
که ما دستاویزی جز دعا به درگاه تو نداریم. :منبع . http://lucy-may.blog.ir/rss





Could it BE anymore sad ???


آیا خوشی زیر دلتان زده ؟ آیا عاشق شده بر درختی تکیه کردید ؟ آیا احساس می کنید تنها چیزی که کم دارید عشق حقیقی تان است ؟ و اکنون بسته پیشنهادی ویژه ما رسید . اصلا خودم از همینا استفاده میکنم . عالیه . جانم ؟ بسته پیشنهادی چیه ؟ خب معلومه . یه هفته فقط صدای مادرتون رو فقط از پشت تلفن بشنوید . بعد از 17 سال اولین عید رو دور از مادر و دور از شهر مادری ، خونه مادربزرگ ، پیش خاله ها و دایی ها و پسرخاله ، اونم در شرایطی که پدربزرگ 2 ماه قبل فوت کرده ، تنهای تنهای توی خونه بمونید . از اونور هم بدونید که این آزمون رو هیچی نخوندید و وقتی هم ندارید . بعد هی عکسای قدیمی خونه مادربزرگ و با حضور پدربزرگ و باغ خاله اینا و فوتبال حیاط و Pes رو ببینید . به این ترتیب عشق و عاشقی پرواز کنان از شما دور می شود !
+ مگه با شیمی و فیزیک و ریاضی نجات پیدا کنم . با این وضع لابد 6900 میشم .
++ "فرندز"یون عزیز . همین





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!


صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم
گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش
بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ
ساعت 11 بود که زنگ زد
(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 
گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟
گفت خب تو چرا نمیای!
گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))
گفت برا ساعت 4 یا 5 میام
رسیدم خونه مامان اینا نبودن
همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن
گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت
اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت
تو آشپزخونه بودم
خنده م گرفت 
گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟
گفت یادت میاد؟؟!!
یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟
+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 
هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت :من





3835.


الوعده وفا!
اینم همون کنجِ دنج خونه ی ماست،
که البته موقع تشریف فرمایی میهمانان به محل استقرار سفره هفت سین تبدیل میشه!
درغیر این صورت اون میز هفت سینی اونجا نیست،
و به جاش یه میز و یه صندلی زیر آباژور گذاشته بودم.

+حالا اینکه چرا اینقدر دوستش دارم یکی به خاطر سرسبزیشه،
و دیگری اینکه این نقطه ی خونه، برای من یکی از دو ایراد بزرگ خونه بود،
که حالا مرتفع شده و دوست داشتنی شده!
این کنج، زاویه ی حاده ی ذوزنقه ی قائم الزاویه ی پذیراییمونه.
گفته بودم که پذیرایی خونه مون ذوزنقه ای شکله!
و الان دیگه برام ایراد خونه محسوب نمیشه.
+من یه خروسِ لگویی برای هفت سین درست کرده بودم که پسرک در اقدامی انتحاری خرابش کرد،
حالا یه جوجه خروس درست کرده تو هفت سین گذاشته!
پیداش کنید! :)
+تخم مرغهای رنگی هم هنر پسرکه،
که اینطوری در کشوی لباسهای بنده کشف شد!
خودش برداشته بود و رنگ کرده بود و بعدم لای دستمال کاغذی





یا طلاق بگیر یا دعا کن شوهرت بمیرد !!


  دو تا دانش آموز هنرستان که خودم دنبال کارشون بودم، تا اینجا اومدیم و به بن بست رسیدیم. متاسفانه پدر خانواده سال های زولانی در زندان بوده و خواهد بود، البته فرض اعدامی بودن را کنار می گذاریم،  پسر بزرگ دارد خرجی مادر و بچه های دیگه رو میده و به نوعی نون آور خونه است.
       حالا که این مرد خونه به ین قانونی رسیده و باید بره سربازی، دنبالش بودیم که تکفل خانواده را مطرح کنیم و معاف از سربازی کنیم  ولی ....  حالا نتیجه و جواب قانونی نیروی انتظامی رو ببینید که خلاصه اش اینه که یا باید پدر خونه و شوهر این زن یا بمیره یا طلاق بگیره !!   فکر کنم مادر یکی از دانش آموزا صحبتش بود طلاق بگیره ... :منبع . http://tolooekauthar.blog.ir/rss





دل یکی آتیش گرفته


توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم که نیگا کنین می بینین که از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون، دل یکی آتیش گرفته.تو اومدی اما کمی دیر. از ته یه خیابون دراز. مث یه سایه ی نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من می گن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش میگیره. دل یکی این جا داره خاکستر می شه. کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی تو سینه ش و دل ش رو در آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی سر جاش.واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه.یکی داره تو چشات غرق می شه. یکی لای شیارای انشگتات داره گم می شه. یکی داره گر می گیره. دل یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفتهن، یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه.





عیده و عیدیش...


تولد عید همه مبارک!
از صبح خونه هی پر و خالی میشه.
الانم در حال آشپزی‌ام.
دوستامم پیام میدن عیدیمونو بذار کنار!
خودمم عیدی گرفتم از مامان:)
ساپورتمم زیر دامن بلندم پوشیدم که هیچیش معلوم نیست، لااقل اینطوری استفاده شه!
امروز دلم میخواد بریم عید دیدنی... ما دخترا کم پیش میاد بریم خونه کسی.
+ طراحی اسکناس بای می ;) :منبع . http://monologue.blog.ir/rss





صد و هشت


جذاب نیست ، نه واقعا هیچ چیز این روزا جذاب نیست نه عکس های انرژی بخش بهاری نه پیام های حماسی (!) نوروزی نه انرژی این گوینده های تلویزیون که دارن کلی حاصل تلاششون رو برای نوروز معرفی میکنن ، نه حتی این همه تغییر تو خونه که خودم مسئول همش بودم  و کلی سر و کله زدم تا همشو باهم جور کنم و ذره ذره پیش بردم کارا رو ، از رنگ کردن در و پنجره های خونه تا خریدن ساعت دیواری و تلویزیون جدید و کلی تغییر ریز و درشت این روزایِ سر سالی ، هیچکدو هیچکدوم جذاب نیستن و حالمو خوب نمیکنن دقیقا از همین دیشب دیگه بادم در رفت و پییییس صدا دادم ! چرا واقعا ؟؟  :منبع . http://manoobahar.blog.ir/rss





صد و هشت


جذاب نیست ، نه واقعا هیچ چیز این روزا جذاب نیست نه عکس های انرژی بخش بهاری نه پیام های حماسی (!) نوروزی نه انرژی این گوینده های تلویزیون که دارن کلی حاصل تلاششون رو برای نوروز معرفی میکنن ، نه حتی این همه تغییر تو خونه که خودم مسئول همش بودم  و کلی سر و کله زدم تا همشو باهم جور کنم و ذره ذره پیش بردم کارا رو ، از رنگ کردن در و پنجره های خونه تا خریدن ساعت دیواری و تلویزیون جدید و کلی تغییر ریز و درشت این روزایِ سر سالی ، هیچکدو هیچکدوم جذاب نیستن و حالمو خوب نمیکنن دقیقا از همین دیشب دیگه بادم در رفت و پییییس صدا دادم ! چرا واقعا ؟؟  :منبع . http://manoobahar.blog.ir/rss





صد و هشت


جذاب نیست ، نه واقعا هیچ چیز این روزا جذاب نیست نه عکس های انرژی بخش بهاری نه پیام های حماسی (!) نوروزی نه انرژی این گوینده های تلویزیون که دارن کلی حاصل تلاششون رو برای نوروز معرفی میکنن ، نه حتی این همه تغییر تو خونه که خودم مسئول همش بودم  و کلی سر و کله زدم تا همشو باهم جور کنم و ذره ذره پیش بردم کارا رو ، از رنگ کردن در و پنجره های خونه تا خریدن ساعت دیواری و تلویزیون جدید و کلی تغییر ریز و درشت این روزایِ سر سالی ، هیچکدو هیچکدوم جذاب نیستن و حالمو خوب نمیکنن دقیقا از همین دیشب دیگه بادم در رفت و پییییس صدا دادم ! چرا واقعا ؟؟  :منبع . http://manoobahar.blog.ir/rss





صد و هشت


جذاب نیست ، نه واقعا هیچ چیز این روزا جذاب نیست نه عکس های انرژی بخش بهاری نه پیام های حماسی (!) نوروزی نه انرژی این گوینده های تلویزیون که دارن کلی حاصل تلاششون رو برای نوروز معرفی میکنن ، نه حتی این همه تغییر تو خونه که خودم مسئول همش بودم  و کلی سر و کله زدم تا همشو باهم جور کنم و ذره ذره پیش بردم کارا رو ، از رنگ کردن در و پنجره های خونه تا خریدن ساعت دیواری و تلویزیون جدید و کلی تغییر ریز و درشت این روزایِ سر سالی ، هیچکدو هیچکدوم جذاب نیستن و حالمو خوب نمیکنن دقیقا از همین دیشب دیگه بادم در رفت و پییییس صدا دادم ! چرا واقعا ؟؟  :منبع . http://manoobahar.blog.ir/rss





قلب من...دست تو...


پارسال عید که خونه بودم...وقت برگشتن مامانم یه مقداری اجیل و تخمه ریخت تو یه کیسه و گفت اینارو هم ببر و تو هواپیما بخور تا حوصله ات سر نره ده ساعت تو راه...
موندن و بعد گذاشتم تو کابینت و بعدها یه سری وسایل رو بردم تو کمد اتاقم گذاشتم و بعد بردم بخشیش رو دانشگاه و بعد رفتم بریزم سطل اشغال و بازم نریختم و بردم خوابگاه...
پریشب حین خونه تکونی تخمه ها رو گذاشتم دم دست....حالا روز سال نویی، نشستم پای کامپیوتر به تخمه شکستن...
پ.ن. امروز یکی از ایرانیای مهمونی سال تحویل سفارت رو دیدم از دور...در حالی که به زور خنده اش رو نگه داشته بود رد شد و رفت...با خودم فک کردم دیشب چه سوتی ای دادم که اینا بهش میخندن :-؟ :منبع . http://yekzendegi.blog.ir/rss






1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 »