بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




زائر کوی حسین


زائر کوی حسین ، گشته دل و جان ما با نواےحاج میثم مطیعی  کلیپی زيبا در سوگ امام حسین 









متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
دریافت
مدت زمان: ۵ دقیقه ۴۳ ثانیه :منبع . http://orooji.blog.ir/rss





خرید چادر با قیمت گزاف، آری یا خیر!


به نامت
       یا واهب العطایا...
...
صبح یه کم دیرتر به کلاس رسیدم...یه راه بندون فوق العاده غافلگیر کننده بود!
حرص و جووش میخوردم بدجور...
بازهم سردردم شروع شد...محل اش ندادم
سوهان رو اعصابم میکشیدن انگار...
خداقوت دارم واقعا...چقدر درد کشیدم این شش ماهه دوم سال رو...
خدایا
دریاب منو....
خلاصه رسیدم کلاس و همه چی خوب پیش رفت...
بعد از کلاس مسئول دفتر حضور داشت...ابدا دوست ندارم معطل بشم تو دفتر اساتید...
آدم انقدر تنگ نظر؟؟...الله اکبر
...
بعد از کلاس تصمیم گرفتم یه سر به بازار چادر بزنم...
و قید کنم که مثل همیشه تنها...
گرونترین چادر مجلسی شد انتخابم...
حتما شما هم اکثرا وقتی برای خرید میرید ناخوآگاه دست روی گروونترین اجناسش میذارید...
هرچن. عقلم میگفت نخرم..و برم بیروون...
اما نمیدونم چرا خریدم...و بعد هم کلی خودم دعوا کردم که چادر فلان قدر؟ چرا؟
خب طرح های دیگه اش رو ماه هاست دارم میب





خرید چادر با قیمت گزاف، آری یا خیر!


به نامت
       یا واهب العطایا...
...
صبح یه کم دیرتر به کلاس رسیدم...یه راه بندون فوق العاده غافلگیر کننده بود!
حرص و جووش میخوردم بدجور...
بازهم سردردم شروع شد...محل اش ندادم
سوهان رو اعصابم میکشیدن انگار...
خداقوت دارم واقعا...چقدر درد کشیدم این شش ماهه دوم سال رو...
خدایا
دریاب منو....
خلاصه رسیدم کلاس و همه چی خوب پیش رفت...
بعد از کلاس مسئول دفتر حضور داشت...ابدا دوست ندارم معطل بشم تو دفتر اساتید...
آدم انقدر تنگ نظر؟؟...الله اکبر
...
بعد از کلاس تصمیم گرفتم یه سر به بازار چادر بزنم...
و قید کنم که مثل همیشه تنها...
گرونترین چادر مجلسی شد انتخابم...
حتما شما هم اکثرا وقتی برای خرید میرید ناخوآگاه دست روی گروونترین اجناسش میذارید...
هرچن. عقلم میگفت نخرم..و برم بیروون...
اما نمیدونم چرا خریدم...و بعد هم کلی خودم دعوا کردم که چادر فلان قدر؟ چرا؟
خب طرح های دیگه اش رو ماه هاست دارم میب





اجازه بده از تجربه ام برایت بگویم...


سال ها پیش...در نوجوانی...در پانزده یا شانزده سالگی...
سرنوشتم به گونه ای رقم خورد که امروزم، هنوز هم بعد سال ها
تحت تاثیر دیروزم هست.
آن زمان برعکس همسن های خودم که اغلب درگیر عشق و شکست
عشقی،و رسیدن به ظاهر و...بودند،
من اما درگیر یک چالش بزرگ فکری شدم...
درگیر آشوب و اضطرابی شدید..
درگیر شب های طولانی آمیخته به بی خوابی...آمیخته به فکر...
درگیر حیرت...به دنبال فهم...
مفاهیم و اتفاق هایی که قبلا برایم مهم بودند، 
برایم بی ارزش شدند...
به اتفاق ها و مفاهیمی که تا قبل از این، بی توجه بودم،
فکر می کردم...با آن ها زندگی می کردم...
رنج می کشیدم...رنج...
و چه رنج زيبایی بود!
در آن زمان، احساس می کردم که بدترین دوران عمرم را در حال
سپری کردن هستم.
چه شب ها که گریه کردم...
آن زمان شدیدا احتیاج داشتم با کسی حرف بزنم...
با کسی که مرا بفهمد، دردم برایش قابل لمس باشد...
از دردم برایش بگویم و درمانم






1