بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




توپ نباشیم


بعضی وقت ها ما میشیم بازیچه دیگران، اون هایی که قدرت دارن و علاقه ی زیادی به فوتبال، اون وقته که از این اتاق به اون اتاق و از این قسمت به اون قسمت میشیم، گاها اوت میشیم و هیچ وقت هم گل نمی شیم. سعی کنیم تو زندگیمون توپ نباشيم!
پ.ن: متاسفانه من خودم یک عدد توپ هستم
:منبع . http://monalisa.blog.ir/rss





مراحل زندگی به روایت خیام


‎شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.
‎هر لحظه به دام دگری پابستی؛
‎گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم،
‎آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟
.
‎گر من ز می مُغانه مستم، هستم،
‎گر کافِر و گَبْر و بت‌پرستم، هستم،
‎هر طایفه‌ای به من گمانی دارد،
‎من زانِ خودم، چُنان‌که هستم هستم.
.
‎افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،
‎وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛
‎دردا و ندامتا که تا چشم زدیم،
‎نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم!
.
‎* تا خاکِ مرا به قالب آمیخته‌اند،
‎بس فتنه که از خاک برانگیخته‌اند؛
‎من بهتر ازین نمی‌توانم بودن
‎کز بوته مرا چنین برون ریخته‌اند.
.
‎افسوس که نامهٔ جوانی طی شد،
‎وان تازه‌بهار زندگانی دی شد؛
‎حالی که ورا نام جوانی گفتند،
‎معلوم نشد که او کیْ آمد، کیْ شد!
.
‎جامی است که عقل آفرین می‌زندش،
‎صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین می‌زندش؛
‎این کوزه‌گر دَهْر چنین جامِ لطیف
‎می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!
.
‎ای بس که ن





مراحل زندگی به روایت خیام


‎شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.
‎هر لحظه به دام دگری پابستی؛
‎گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم،
‎آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟
.
‎گر من ز می مُغانه مستم، هستم،
‎گر کافِر و گَبْر و بت‌پرستم، هستم،
‎هر طایفه‌ای به من گمانی دارد،
‎من زانِ خودم، چُنان‌که هستم هستم.
.
‎افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،
‎وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛
‎دردا و ندامتا که تا چشم زدیم،
‎نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم!
.
‎* تا خاکِ مرا به قالب آمیخته‌اند،
‎بس فتنه که از خاک برانگیخته‌اند؛
‎من بهتر ازین نمی‌توانم بودن
‎کز بوته مرا چنین برون ریخته‌اند.
.
‎افسوس که نامهٔ جوانی طی شد،
‎وان تازه‌بهار زندگانی دی شد؛
‎حالی که ورا نام جوانی گفتند،
‎معلوم نشد که او کیْ آمد، کیْ شد!
.
‎جامی است که عقل آفرین می‌زندش،
‎صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین می‌زندش؛
‎این کوزه‌گر دَهْر چنین جامِ لطیف
‎می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!
.
‎ای بس که ن





مراحل زندگی به روایت خیام


‎شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.
‎هر لحظه به دام دگری پابستی؛
‎گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم،
‎آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟
.
‎گر من ز می مُغانه مستم، هستم،
‎گر کافِر و گَبْر و بت‌پرستم، هستم،
‎هر طایفه‌ای به من گمانی دارد،
‎من زانِ خودم، چُنان‌که هستم هستم.
.
‎افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،
‎وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛
‎دردا و ندامتا که تا چشم زدیم،
‎نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم!
.
‎* تا خاکِ مرا به قالب آمیخته‌اند،
‎بس فتنه که از خاک برانگیخته‌اند؛
‎من بهتر ازین نمی‌توانم بودن
‎کز بوته مرا چنین برون ریخته‌اند.
.
‎افسوس که نامهٔ جوانی طی شد،
‎وان تازه‌بهار زندگانی دی شد؛
‎حالی که ورا نام جوانی گفتند،
‎معلوم نشد که او کیْ آمد، کیْ شد!
.
‎جامی است که عقل آفرین می‌زندش،
‎صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین می‌زندش؛
‎این کوزه‌گر دَهْر چنین جامِ لطیف
‎می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!
.
‎ای بس که ن





مراحل زندگی به روایت خیام


‎شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.
‎هر لحظه به دام دگری پابستی؛
‎گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم،
‎آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟
.
‎گر من ز می مُغانه مستم، هستم،
‎گر کافِر و گَبْر و بت‌پرستم، هستم،
‎هر طایفه‌ای به من گمانی دارد،
‎من زانِ خودم، چُنان‌که هستم هستم.
.
‎افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،
‎وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛
‎دردا و ندامتا که تا چشم زدیم،
‎نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم!
.
‎* تا خاکِ مرا به قالب آمیخته‌اند،
‎بس فتنه که از خاک برانگیخته‌اند؛
‎من بهتر ازین نمی‌توانم بودن
‎کز بوته مرا چنین برون ریخته‌اند.
.
‎افسوس که نامهٔ جوانی طی شد،
‎وان تازه‌بهار زندگانی دی شد؛
‎حالی که ورا نام جوانی گفتند،
‎معلوم نشد که او کیْ آمد، کیْ شد!
.
‎جامی است که عقل آفرین می‌زندش،
‎صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین می‌زندش؛
‎این کوزه‌گر دَهْر چنین جامِ لطیف
‎می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!
.
‎ای بس که ن





قاتل شاخ و دم ندارد!


خفه می‌شوند. چیزهای زیادی در دلم جمع کرده بودم تا وقتی رسیدیم به او، داد بزنند، اما همه‌ی آنها خفه می‌شوند. خب حق دارند. اصلا خودم انگار که آنها را خفه کرده باشم. شاید یک طناب قرمز دور گردن همه‌شان انداخته باشم.
خب راستش این اصلا به نظر من اتفاق عجیبی نیست‌ آدم ها همه یک روزی قاتل می‌شوند. شاید یکی در ده سالگی و یکی دیگر در صد سالگی. چه فرقی می‌کند؟ قاتل قاتل است. مگر نه؟
اصلا شاید این همه که از وجودمان حرف می‌زنیم، بزرگ نباشيم. نه اینکه نباشيم، نمی‌خواهیم که باشیم اصلا. وگرنه قاتل که نمیشدیم‌ دیگر؛ می‌شدیم؟
بعضی از ما که چیزهای درونمان را می‌کُشیم، باز آنقدر حواسمان هست که برگردیم و جنازه‌هایشان را از کف دلمان جمع کنیم. اما بعضی های دیگرمان آنقدر حواسمان از سرِ جایش دور شده که سالیان سال، یک مشت جنازه‌ی بدبو و پوسیده را با خودمان راه میبریم و غافل از اینکه بویش حتی از چشم‌هایمان هم احساس





قاتل شاخ و دم ندارد!


خفه می‌شوند. چیزهای زیادی در دلم جمع کرده بودم تا وقتی رسیدیم به او، داد بزنند، اما همه‌ی آنها خفه می‌شوند. خب حق دارند. اصلا خودم انگار که آنها را خفه کرده باشم. شاید یک طناب قرمز دور گردن همه‌شان انداخته باشم.
خب راستش این اصلا به نظر من اتفاق عجیبی نیست‌ آدم ها همه یک روزی قاتل می‌شوند. شاید یکی در ده سالگی و یکی دیگر در صد سالگی. چه فرقی می‌کند؟ قاتل قاتل است. مگر نه؟
اصلا شاید این همه که از وجودمان حرف می‌زنیم، بزرگ نباشيم. نه اینکه نباشيم، نمی‌خواهیم که باشیم اصلا. وگرنه قاتل که نمیشدیم‌ دیگر؛ می‌شدیم؟
بعضی از ما که چیزهای درونمان را می‌کُشیم، باز آنقدر حواسمان هست که برگردیم و جنازه‌هایشان را از کف دلمان جمع کنیم. اما بعضی های دیگرمان آنقدر حواسمان از سرِ جایش دور شده که سالیان سال، یک مشت جنازه‌ی بدبو و پوسیده را با خودمان راه میبریم و غافل از اینکه بویش حتی از چشم‌هایمان هم احساس





قاتل شاخ و دم ندارد!


خفه می‌شوند. چیزهای زیادی در دلم جمع کرده بودم تا وقتی رسیدیم به او، داد بزنند، اما همه‌ی آنها خفه می‌شوند. خب حق دارند. اصلا خودم انگار که آنها را خفه کرده باشم. شاید یک طناب قرمز دور گردن همه‌شان انداخته باشم.
خب راستش این اصلا به نظر من اتفاق عجیبی نیست‌ آدم ها همه یک روزی قاتل می‌شوند. شاید یکی در ده سالگی و یکی دیگر در صد سالگی. چه فرقی می‌کند؟ قاتل قاتل است. مگر نه؟
اصلا شاید این همه که از وجودمان حرف می‌زنیم، بزرگ نباشيم. نه اینکه نباشيم، نمی‌خواهیم که باشیم اصلا. وگرنه قاتل که نمیشدیم‌ دیگر؛ می‌شدیم؟
بعضی از ما که چیزهای درونمان را می‌کُشیم، باز آنقدر حواسمان هست که برگردیم و جنازه‌هایشان را از کف دلمان جمع کنیم. اما بعضی های دیگرمان آنقدر حواسمان از سرِ جایش دور شده که سالیان سال، یک مشت جنازه‌ی بدبو و پوسیده را با خودمان راه میبریم و غافل از اینکه بویش حتی از چشم‌هایمان هم احساس





قاتل شاخ و دم ندارد!


خفه می‌شوند. چیزهای زیادی در دلم جمع کرده بودم تا وقتی رسیدیم به او، داد بزنند، اما همه‌ی آنها خفه می‌شوند. خب حق دارند. اصلا خودم انگار که آنها را خفه کرده باشم. شاید یک طناب قرمز دور گردن همه‌شان انداخته باشم.
خب راستش این اصلا به نظر من اتفاق عجیبی نیست‌ آدم ها همه یک روزی قاتل می‌شوند. شاید یکی در ده سالگی و یکی دیگر در صد سالگی. چه فرقی می‌کند؟ قاتل قاتل است. مگر نه؟
اصلا شاید این همه که از وجودمان حرف می‌زنیم، بزرگ نباشيم. نه اینکه نباشيم، نمی‌خواهیم که باشیم اصلا. وگرنه قاتل که نمیشدیم‌ دیگر؛ می‌شدیم؟
بعضی از ما که چیزهای درونمان را می‌کُشیم، باز آنقدر حواسمان هست که برگردیم و جنازه‌هایشان را از کف دلمان جمع کنیم. اما بعضی های دیگرمان آنقدر حواسمان از سرِ جایش دور شده که سالیان سال، یک مشت جنازه‌ی بدبو و پوسیده را با خودمان راه میبریم و غافل از اینکه بویش حتی از چشم‌هایمان هم احساس





قاتل شاخ و دم ندارد!


خفه می‌شوند. چیزهای زیادی در دلم جمع کرده بودم تا وقتی رسیدیم به او، داد بزنند، اما همه‌ی آنها خفه می‌شوند. خب حق دارند. اصلا خودم انگار که آنها را خفه کرده باشم. شاید یک طناب قرمز دور گردن همه‌شان انداخته باشم.
خب راستش این اصلا به نظر من اتفاق عجیبی نیست‌ آدم ها همه یک روزی قاتل می‌شوند. شاید یکی در ده سالگی و یکی دیگر در صد سالگی. چه فرقی می‌کند؟ قاتل قاتل است. مگر نه؟
اصلا شاید این همه که از وجودمان حرف می‌زنیم، بزرگ نباشيم. نه اینکه نباشيم، نمی‌خواهیم که باشیم اصلا. وگرنه قاتل که نمیشدیم‌ دیگر؛ می‌شدیم؟
بعضی از ما که چیزهای درونمان را می‌کُشیم، باز آنقدر حواسمان هست که برگردیم و جنازه‌هایشان را از کف دلمان جمع کنیم. اما بعضی های دیگرمان آنقدر حواسمان از سرِ جایش دور شده که سالیان سال، یک مشت جنازه‌ی بدبو و پوسیده را با خودمان راه میبریم و غافل از اینکه بویش حتی از چشم‌هایمان هم احساس





له میشیم.


نمیدونم چندمین باره که قضاوت کردم یک فردی رو و بعد تر فهمیدم که بدترین اتفاق دنیا براش افتاده بوده. اما هر دفعه از ته قلبم از خودم خجالت کشیدم. و از خودم متنفر شدم.. 
پ.ن: این خانه از پایبست ویران است. :) خدایا یه کاری کن زجر نکشن توی این خونه مامان و بابام. خوب باشه حالشون. خوب باشه حالمون. ببخشیم همدیگه رو. خودخواه نباشيم انقدر.  :منبع . http://we-are-infinite.blog.ir/rss





آخرین مهلت ارسال نقد منطق دهم


با سلام و خسته نباشید خدمت همکاران محترم
     ضمن  تشکر از عزیزانی که نظرات ارزشمند خود را پیرامون نقد منطق دهم و ارائه پیشنهاد در خصوص تألیف فلسفه یازدهم ارائه نموده اند
 از همکاران و سرگرو های محترم که هنوز مطالب خود را ارسال ننموده اند درخواست میکنم نسبت به این امر اقدام بفرمایند تا در ارزیابی مناطق و نواحی با لحاظ این امر شرمنده عزیزان نباشيم. با تشکر. :منبع . http://waz-falsafe.blog.ir/rss





آونگ


«بسم الله الرّحمن الرّحیم»
...
- این جایی که تو الات وایسادی من ده سال پیش وایساده بودم. حرفای امروز تو حرفای ده سال پیش منه. خیلی دلتو به اینا خوش نکن.
- شاید. ولی تو مطمئنی که از ده سال پیش جلوتر رفتی؟ مطمئنی که جایی که الان وایسادی بهتر از ده سال پیشه. برا من کم پیش نیومده که دلم خواسته برگردم و وایسم جایی که ده سال پیش بودم. معادله‌ی موقعیت خیلی از ما تابع صعودی از زمان نیست، معادله‌ی حرکت نوسانی آونگه، اونم از نوع نوسان میرا. خدا کنه لحظه‌ی آخر تو حضیض نباشيم!
... :منبع . http://mesledal.blog.ir/rss





گوسفند نظاره گر نباشیم!


یادمه اولین باری که قرار بود حضورم تو نمایش جدی تر باشه و واسه جشنواره تأتر بفرستیم خیلی استرس داشتم!
روز اجرا،وقتی کارگردانمون رنگ زرد رخسارمو دید،منو برد یه گوشه و بهم گفت:منو نگاه کن!همین که اون همه آدم پایین سن نشستن و منتظرن تا وایسی و نقشتو اجرا کنی پس یه چیز متمایزی تو وجودت داری!....فرض کن داری واسه یه سری گوسفند بازی میکنی!
که صدالبته قصدش تشبیه این موجود چهارپای دوستداشتنی به حضار عزیزی که قدم رنجه نمودن و یک ساعت از عمرشونو پای نمایش این بنده های حقیر گذاشتن نبود!
بلکه میخواست بگه،اونایی که اون پایین نشستن،خبری از دیالوگات و میزان سِنات و نقشت و ... ندارن!
اونا نمیدونن چی تو ذهنته..
نمیدونن که قرار بود این لحظه چه اتفاقی بیفته و فقط میبینن که چه اتفاقی افتاده!
اونا فقط الآن تو رو میبینن!و از همون سرزنش یا تحسینت میکنن...
الان میفهم که یه آدمایی تو زندگیمون هستن که هیچوقت زحمتاتو





گوسفند نظاره گر نباشیم!


یادمه اولین باری که قرار بود حضورم تو نمایش جدی تر باشه و واسه جشنواره تأتر بفرستیم خیلی استرس داشتم!
روز اجرا،وقتی کارگردانمون رنگ زرد رخسارمو دید،منو برد یه گوشه و بهم گفت:منو نگاه کن!همین که اون همه آدم پایین سن نشستن و منتظرن تا وایسی و نقشتو اجرا کنی پس یه چیز متمایزی تو وجودت داری!....فرض کن داری واسه یه سری گوسفند بازی میکنی!
که صدالبته قصدش تشبیه این موجود چهارپای دوستداشتنی به حضار عزیزی که قدم رنجه نمودن و یک ساعت از عمرشونو پای نمایش این بنده های حقیر گذاشتن نبود!
بلکه میخواست بگه،اونایی که اون پایین نشستن،خبری از دیالوگات و میزان سِنات و نقشت و ... ندارن!
اونا نمیدونن چی تو ذهنته..
نمیدونن که قرار بود این لحظه چه اتفاقی بیفته و فقط میبینن که چه اتفاقی افتاده!
اونا فقط الآن تو رو میبینن!و از همون سرزنش یا تحسینت میکنن...
الان میفهم که یه آدمایی تو زندگیمون هستن که هیچوقت زحمتاتو





حماقت های لعنتی


ضجر آورترین کار برای من کاری بود که می دانستم اشتباهست اما انجامش دادم...
حالا سالهاست که گذشته ومن با یاد آوری آن اشتباه فقط یک کلمه به زبان می آورم: خاک بر سرت...
کاش میشد آن قسمتی از حماقتهایم که در مغزم بایگانی شده رو پیدا کنم واز آرشیو حافظه بلند مدت به سطل زباله انتقال بدم، درس گرفتیم حداقل دیگر به یادش نباشيم... 
:منبع . http://zedfagirl.blog.ir/rss





حماقت های لعنتی


ضجر آورترین کار برای من کاری بود که می دانستم اشتباهست اما انجامش دادم...
حالا سالهاست که گذشته ومن با یاد آوری آن اشتباه فقط یک کلمه به زبان می آورم: خاک بر سرت...
کاش میشد آن قسمتی از حماقتهایم که در مغزم بایگانی شده رو پیدا کنم واز آرشیو حافظه بلند مدت به سطل زباله انتقال بدم، درس گرفتیم حداقل دیگر به یادش نباشيم... 
:منبع . http://zedfagirl.blog.ir/rss





پای چوبین


در جمعی نشسته بودم چند  نفر با استدلال و برهان خدای دین محمد را رد می‌کردند...
با خودم می‌گویم که به راحتی می‌شود که استدلال‌هایشان را بپذیریم. فقط همین مسئله هم نیست خیلی چیزها را می‌توانیم رد کنیم.
غزل حافظ را سیاسی تعبیر کنیم.
عشق را ترشحات هرمونی و نیاز فیزیولوژیک بدانیم.
تفاوت صبح و شام را از روی ساعت متوجه شویم و عطر سحرگاهان را اشتشمام نکنیم.
با خودمان که رو راست باشیم و در بند تعصبات نباشيم خواهیم دید که پذیرش اش زیاد سخت نیست.
اما نمی‌دانم پس از رد این‌ها چطور باید زندگی کنیم؟
---
پی نوشت: پای استدلالیون چوبین بود/ پای چوبین سخت بی‌تمکین بود :منبع . http://shaahed.blog.ir/rss





رفیق


بسم الله
من هنوز درگیر رفاقت با خدا هستم.
همان جا که می گوید یا رفیق من لا رفیق له...
یک سخنرانی گوش می دادم می گفت که اسما الهی دلالت حقیقی می کنه بر مسما. مثل آب که نامش هم نشین رفع عطش است و آب اسمی ست برای رفع عطش و این اسم آنچنان در این مسما تجلی پیدا کرده که با دیدن آب یاد مسما میوفتیم. حالا وقتی نامی الهی را می شنویم باید یاد رفع نیازمان بیافتیم (نیازی که داریم و ممکن است از آن مطلع نباشيم گاهی)
یا رفیق من لا رفیق له...
کاش رفیق خدا بشوم/بشویم...
التماس دعا در این شب آخری. التماس دعای شدید و قوی.
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
شاید کزان میانه یکی کارگر شود
التماس دعا. :منبع . http://hoopoe.blog.ir/rss





فضول نباشیم


وقتی می شنوم که جمعه خاله بزرگم قراره بیان خونمون و اولین واکنش ذهنم به این مطلب اینه که یادم باشه اون دو تا دفتر خصوصیمو قایم کنم چون اولش خونه نیستم و حتما به اتاقم حمله میشه،
دقیقا بارزترین ویژگی دخترخالمو نشون میده. ویژگی بد بعدیش اینه که خیلی منفی بافه و فکر میکنه بدبخت ترین آدم دنیاست و مدام منو با خودش مقایسه میکنه و معتقده من ازش خوشبخت ترم و برای اینکه دلداریش بدم باید بدبختیما بهش نشون بدم که اروم بگیره هی بگم نه منم خوشبخت کامل نیستم.
اه. :منبع . http://thisisme.blog.ir/rss





فضول نباشیم


وقتی می شنوم که جمعه خاله بزرگم قراره بیان خونمون و اولین واکنش ذهنم به این مطلب اینه که یادم باشه اون دو تا دفتر خصوصیمو قایم کنم چون اولش خونه نیستم و حتما به اتاقم حمله میشه،
دقیقا بارزترین ویژگی دخترخالمو نشون میده. ویژگی بد بعدیش اینه که خیلی منفی بافه و فکر میکنه بدبخت ترین آدم دنیاست و مدام منو با خودش مقایسه میکنه و معتقده من ازش خوشبخت ترم و برای اینکه دلداریش بدم باید بدبختیما بهش نشون بدم که اروم بگیره هی بگم نه منم خوشبخت کامل نیستم.
اه. :منبع . http://thisisme.blog.ir/rss





علت سستی و عدم اشتیاق برخی به نماز چیست؟


عدم اشتیاق به نماز و سستی در نماز، علت های مختلفی می تواند داشته باشد. دیر خوابیدن و عادت به خواب صبح، از جمله مواردی است که ممکن است موجب تاخیر و یا قضای نماز صبح شود. هم‏ چنین برخی گناهان توفیق نماز صبح را از انسان سلب می‏‌کند. اما در هر حال باید مشکل را در خود جستجو کنیم و به فکر راه های دیگر نباشيم.شناخت هر چه بیش تر فضلیت و معنویت و حقیقت نماز، به همراه راهکارهای عملی موثر برای تقویت روحیه نماز باوری، در انجام و مراقبت بر آن موثر است...
ادامه مطلب :منبع . http://khadem213.blog.ir/rss





تاوان داره


نکنین! بخدا اینطوری با مردم حرف نزنین وقتی چیزی رو نمیدونین
من دارم ترحم میخرم؟ داداش یا آبجیه عزیزم ، فدات بشم، تصدقت برم کاری نکنین یه اینجام راحت نباشم
به خدا اشکم درومد وقتی این نظر رو خوندم
من شخصیت و غرور دارم مثل همه آدم ها،حاضر هم نیستم به همین راحتی به بادش بدم!وقتی میام همچین پستی میزارم یعنی دارم خفه میشم و راهی برای نفس کشیدن نمونده.
تو هنوز نفهمیدی من کی ام.حالا هم از جیب بابات سوییچ رو بردار و برو تو خیابون ها بچرخ
فقط یادت نره جورابت یا بند ساعتت ست باشه :)
پ.ن: بد نباشيم،کلمه کلمه آدم هارو نابود نکنیم،التماس انسانیت :منبع . http://beinsane.blog.ir/rss





تاوان داره


نکنین! بخدا اینطوری با مردم حرف نزنین وقتی چیزی رو نمیدونین
من دارم ترحم میخرم؟ داداش یا آبجیه عزیزم ، فدات بشم، تصدقت برم کاری نکنین یه اینجام راحت نباشم
به خدا اشکم درومد وقتی این نظر رو خوندم
من شخصیت و غرور دارم مثل همه آدم ها،حاضر هم نیستم به همین راحتی به بادش بدم!وقتی میام همچین پستی میزارم یعنی دارم خفه میشم و راهی برای نفس کشیدن نمونده.
تو هنوز نفهمیدی من کی ام.حالا هم از جیب بابات سوییچ رو بردار و برو تو خیابون ها بچرخ
فقط یادت نره جورابت یا بند ساعتت ست باشه :)
پ.ن: بد نباشيم،کلمه کلمه آدم هارو نابود نکنیم،التماس انسانیت :منبع . http://beinsane.blog.ir/rss





تاوان داره


نکنین! بخدا اینطوری با مردم حرف نزنین وقتی چیزی رو نمیدونین
من دارم ترحم میخرم؟ داداش یا آبجیه عزیزم ، فدات بشم، تصدقت برم کاری نکنین یه اینجام راحت نباشم
به خدا اشکم درومد وقتی این نظر رو خوندم
من شخصیت و غرور دارم مثل همه آدم ها،حاضر هم نیستم به همین راحتی به بادش بدم!وقتی میام همچین پستی میزارم یعنی دارم خفه میشم و راهی برای نفس کشیدن نمونده.
تو هنوز نفهمیدی من کی ام.حالا هم از جیب بابات سوییچ رو بردار و برو تو خیابون ها بچرخ
فقط یادت نره جورابت یا بند ساعتت ست باشه :)
پ.ن: بد نباشيم،کلمه کلمه آدم هارو نابود نکنیم،التماس انسانیت :منبع . http://beinsane.blog.ir/rss





نقشه


قبل تر ها فکر می‌کردم اگر بخواهیم مانع هجوم روستایی ها به
شهرها بشویم، باید اقدامات بزرگی شکل بگیرند و میلیاردها خرج بشوند تا
امکانات متعددی برای آن ها فراهم کنیم و پای بند شوند.بعدترها
فهمیدم بالعکس، فقط کافی بوده خیلی کارها را انجام نمی‌دادیم و خیلی خرج ها
صورت نمی گرفت. کافی بوده بی رویه چاه های عمیق نزنیم تا قنات ها خشک
نشوند. کافی بوده هر جا دستمان رسید سد نسازیم تا رودخونه‌ها خالی نشوند.
کافی بوده تالاب ها را نابود نکنیم تا زمین های کشاورزی نمکزار نشوند.فقط کافی بوده خودخواه نباشيم تا خوشبختی روستایی ها را به نابودی نکشیم... . :منبع . http://divanegi.blog.ir/rss





کپی نکنیم - بیشعورم نباشیم - و بی تفاوط باشیم *-*بوس بوس


توی روانپزشکی یک اصطلاحی خوندم به اسم "بی تفاوطی زیبا"  دقیقا از پنج ماه پیش کم کم به این حس دچار شدم  
این اصطلاح به این معنیه که فرد هیچ نگرانی نسبت به مشکلش نداره...
و کاملا نسبت به اون بی تفاوطه...
چون این حس من یه منشا روانی داره و در علم روانپزشکی هم به این موضوع پرداخته شده این یعنی بده یا خوبه؟
 اگه روانپزشک یا شماها بگید بده که خب شاید از نظر شماها بده...
ولی از نظر خودم به شخصه که به این قضیه دچارم این بیماری نیست... این بیشتر نشونه ی سالم بودنه ...
دلم نمیخواد هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ مشکلی باعث بشه من زندگیم تلخ بگذره ،سخت بگذره ،بد بگذره....
هیچ چیزی ارزش اینو نداره من توی این سن این همه غصه بخورم میخوام لذت ببرم از زندگیم دیگه هیچ چــــیـــز برام مُهـِم نیست...

و در ضمن یه مسئله ای که چند روزیه سر رشته افکار منو پاره کرده و خواب خوراک برام نگذاشته اینه که ، چرا ما آدما عادت ک





کپی نکنیم - بیشعورم نباشیم - و بی تفاوط باشیم *-*بوس بوس


توی روانپزشکی یک اصطلاحی خوندم به اسم "بی تفاوطی زیبا"  دقیقا از پنج ماه پیش کم کم به این حس دچار شدم  
این اصطلاح به این معنیه که فرد هیچ نگرانی نسبت به مشکلش نداره...
و کاملا نسبت به اون بی تفاوطه...
چون این حس من یه منشا روانی داره و در علم روانپزشکی هم به این موضوع پرداخته شده این یعنی بده یا خوبه؟
 اگه روانپزشک یا شماها بگید بده که خب شاید از نظر شماها بده...
ولی از نظر خودم به شخصه که به این قضیه دچارم این بیماری نیست... این بیشتر نشونه ی سالم بودنه ...
دلم نمیخواد هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ مشکلی باعث بشه من زندگیم تلخ بگذره ،سخت بگذره ،بد بگذره....
هیچ چیزی ارزش اینو نداره من توی این سن این همه غصه بخورم میخوام لذت ببرم از زندگیم دیگه هیچ چــــیـــز برام مُهـِم نیست...

و در ضمن یه مسئله ای که چند روزیه سر رشته افکار منو پاره کرده و خواب خوراک برام نگذاشته اینه که ، چرا ما آدما عادت ک





کپی نکنیم - بیشعورم نباشیم - و بی تفاوت باشیم *-*بوس بوس


توی روانپزشکی یک اصطلاحی خوندم به اسم "بی تفاوتی زیبا"  دقیقا از پنج ماه پیش کم کم به این حس دچار شدم  
این اصطلاح به این معنیه که فرد هیچ نگرانی نسبت به مشکلش نداره...
و کاملا نسبت به اون بی تفاوته ...
چون این حس من یه منشا روانی داره و در علم روانپزشکی هم به این موضوع پرداخته شده این یعنی بده یا خوبه؟
 اگه روانپزشک یا شماها بگید بده که خب شاید از نظر شماها بده...
ولی از نظر خودم به شخصه که به این قضیه دچارم این بیماری نیست... این بیشتر نشونه ی سالم بودنه ...
دلم نمیخواد هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ مشکلی باعث بشه من زندگیم تلخ بگذره ،سخت بگذره ،بد بگذره....
هیچ چیزی ارزش اینو نداره من توی این سن این همه غصه بخورم میخوام لذت ببرم از زندگیم دیگه هیچ چــــیـــز برام مُهـِم نیست...

و در ضمن یه مسئله ای که چند روزیه سر رشته افکار منو پاره کرده و خواب خوراک برام نگذاشته اینه که ، چرا ما آدما عادت





کپی نکنیم - بیشعورم نباشیم - و بی تفاوت باشیم *-*بوس بوس


توی روانپزشکی یک اصطلاحی خوندم به اسم "بی تفاوتی زیبا"  دقیقا از پنج ماه پیش کم کم به این حس دچار شدم  
این اصطلاح به این معنیه که فرد هیچ نگرانی نسبت به مشکلش نداره...
و کاملا نسبت به اون بی تفاوته ...
چون این حس من یه منشا روانی داره و در علم روانپزشکی هم به این موضوع پرداخته شده این یعنی بده یا خوبه؟
 اگه روانپزشک یا شماها بگید بده که خب شاید از نظر شماها بده...
ولی از نظر خودم به شخصه که به این قضیه دچارم این بیماری نیست... این بیشتر نشونه ی سالم بودنه ...
دلم نمیخواد هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ مشکلی باعث بشه من زندگیم تلخ بگذره ،سخت بگذره ،بد بگذره....
هیچ چیزی ارزش اینو نداره من توی این سن این همه غصه بخورم میخوام لذت ببرم از زندگیم دیگه هیچ چــــیـــز برام مُهـِم نیست...

و در ضمن یه مسئله ای که چند روزیه سر رشته افکار منو پاره کرده و خواب خوراک برام نگذاشته اینه که ، چرا ما آدما عادت





کپی نکنیم - بیشعورم نباشیم - و بی تفاوت باشیم *-*بوس بوس


توی روانپزشکی یک اصطلاحی خوندم به اسم "بی تفاوتی زیبا"  دقیقا از پنج ماه پیش کم کم به این حس دچار شدم  
این اصطلاح به این معنیه که فرد هیچ نگرانی نسبت به مشکلش نداره...
و کاملا نسبت به اون بی تفاوته ...
چون این حس من یه منشا روانی داره و در علم روانپزشکی هم به این موضوع پرداخته شده این یعنی بده یا خوبه؟
 اگه روانپزشک یا شماها بگید بده که خب شاید از نظر شماها بده...
ولی از نظر خودم به شخصه که به این قضیه دچارم این بیماری نیست... این بیشتر نشونه ی سالم بودنه ...
دلم نمیخواد هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ مشکلی باعث بشه من زندگیم تلخ بگذره ،سخت بگذره ،بد بگذره....
هیچ چیزی ارزش اینو نداره من توی این سن این همه غصه بخورم میخوام لذت ببرم از زندگیم دیگه هیچ چــــیـــز برام مُهـِم نیست...

و در ضمن یه مسئله ای که چند روزیه سر رشته افکار منو پاره کرده و خواب خوراک برام نگذاشته اینه که ، چرا ما آدما عادت





کپی نکنیم - بیشعورم نباشیم - و بی تفاوط باشیم *-*بوس بوس


توی روانپزشکی یک اصطلاحی خوندم به اسم "بی تفاوطی زیبا"  دقیقا از پنج ماه پیش کم کم به این حس دچار شدم  
این اصطلاح به این معنیه که فرد هیچ نگرانی نسبت به مشکلش نداره...
و کاملا نسبت به اون بی تفاوطه...
چون این حس من یه منشا روانی داره و در علم روانپزشکی هم به این موضوع پرداخته شده این یعنی بده یا خوبه؟
 اگه روانپزشک یا شماها بگید بده که خب شاید از نظر شماها بده...
ولی از نظر خودم به شخصه که به این قضیه دچارم این بیماری نیست... این بیشتر نشونه ی سالم بودنه ...
دلم نمیخواد هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ مشکلی باعث بشه من زندگیم تلخ بگذره ،سخت بگذره ،بد بگذره....
هیچ چیزی ارزش اینو نداره من توی این سن این همه غصه بخورم میخوام لذت ببرم از زندگیم دیگه هیچ چــــیـــز برام مُهـِم نیست...

و در ضمن یه مسئله ای که چند روزیه سر رشته افکار منو پاره کرده و خواب خوراک برام نگذاشته اینه که ، چرا ما آدما عادت ک





کپی نکنیم - بیشعورم نباشیم - و بی تفاوت باشیم *-*بوس بوس


توی روانپزشکی یک اصطلاحی خوندم به اسم "بی تفاوتی زیبا"  دقیقا از پنج ماه پیش کم کم به این حس دچار شدم  
این اصطلاح به این معنیه که فرد هیچ نگرانی نسبت به مشکلش نداره...
و کاملا نسبت به اون بی تفاوته ...
چون این حس من یه منشا روانی داره و در علم روانپزشکی هم به این موضوع پرداخته شده این یعنی بده یا خوبه؟
 اگه روانپزشک یا شماها بگید بده که خب شاید از نظر شماها بده...
ولی از نظر خودم به شخصه که به این قضیه دچارم این بیماری نیست... این بیشتر نشونه ی سالم بودنه ...
دلم نمیخواد هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ مشکلی باعث بشه من زندگیم تلخ بگذره ،سخت بگذره ،بد بگذره....
هیچ چیزی ارزش اینو نداره من توی این سن این همه غصه بخورم میخوام لذت ببرم از زندگیم دیگه هیچ چــــیـــز برام مُهـِم نیست...

و در ضمن یه مسئله ای که چند روزیه سر رشته افکار منو پاره کرده و خواب خوراک برام نگذاشته اینه که ، چرا ما آدما عادت





زندگی!!


جرج مایکل ام رفت...هعییی...یعنی زندگی همینقدر مسخره اس ک شب بخوابی و صبحش از خواب بلند نشی اونم تو پنجاه و اندی سالگی...
حالا هی ملت حرص دو قرون پولو بخورن...هی سر بکشن تو زندگیه این و اون ک چی شد و چی نشد...این مدت کوتاه زندگیمونو واقعا رندگی کنیم...همه زندگی درس و کار و ازدواج و بچه نیس...قرار نبس ک همه مثه هم زندگی کنن..یکم واسه خودمون زندگی کنیم...بریم دنبال علاقه هامون...یکم ریسک کنیم...انقد دنبال کلیشه ها نباشيم..من خودم با اصل عشق و عاشق مشکل دارم..ولی اگه کسی رو دوس داریم بگیم بهش...شاید وقتش دیگه هیچ وقت پیش نیاد..شاید دیر شه...زندگیمونو واسه حرف و قضاوت مردم واسه خودمون تلخ نکنیم بی خود....تغییر رو از خودمون شروع کنیم تا دنیامون تغییر کنه...ی بدعت باشیم واسه خودمون و دنیامون...
+فعلن صبح و شب ی دونه از اینآ :// :منبع . http://gonge-xabdide.blog.ir/rss





3654.


پریروز جای شما خالی شله زرد پختم،
و پسرک با تمام عشقی که به شله زرد داره،
عجیب جلوی خودش رو گرفت
و مصرانه دو ظرف بزرگ برای مامانم و برادرم کنار گذاشت.
که کسی اینها رو نخوره اینا مال اوناست!
و دو روز تمام از این ظرفها مراقبت کرد،
تا اینکه امروز بابام اومدن و بردن!!

+پسرک خیلی خانواده دوسته.
خیلی خیلی!
به تمام معنا نسبت به خانواده با محبته.
هرچیزی بخریم،
هر دورهمی ای داشته باشیم،
هر دسری درست کنم
اصرار داره با همه تماس بگیره که در شادی ما شریک باشند!
نمیدونم این ویژگی رو تا کی میتونم در وجودش نگه دارم،
اما امیدوارم ما هرگز باعث کمرنگ شدنش نباشيم
و همیشه قدردان این محبتش باشیم.
ما و همه ی خانواده ی آینده ش ان شالله.
+اصلا کاش همه مثل تو بودن عزیز دلم! :منبع . http://lucy-may.blog.ir/rss





3654.


پریروز جای شما خالی شله زرد پختم،
و پسرک با تمام عشقی که به شله زرد داره،
عجیب جلوی خودش رو گرفت
و مصرانه دو ظرف بزرگ برای مامانم و برادرم کنار گذاشت.
که کسی اینها رو نخوره اینا مال اوناست!
و دو روز تمام از این ظرفها مراقبت کرد،
تا اینکه امروز بابام اومدن و بردن!!

+پسرک خیلی خانواده دوسته.
خیلی خیلی!
به تمام معنا نسبت به خانواده با محبته.
هرچیزی بخریم،
هر دورهمی ای داشته باشیم،
هر دسری درست کنم
اصرار داره با همه تماس بگیره که در شادی ما شریک باشند!
نمیدونم این ویژگی رو تا کی میتونم در وجودش نگه دارم،
اما امیدوارم ما هرگز باعث کمرنگ شدنش نباشيم
و همیشه قدردان این محبتش باشیم.
ما و همه ی خانواده ی آینده ش ان شالله.
+اصلا کاش همه مثل تو بودن عزیز دلم! :منبع . http://lucy-may.blog.ir/rss





دانلود چگونه شیوا و رسا صحبت کنیم؟


چگونه شیوا و رسا صحبت کنیم؟
برای یادگیری هر مهارتی، از جمله مهارت‌های کلامی و سخنرانی، گام‌هایی وجود دارد که اگر ما با این گام‌ها آشنا نباشيم، نه تنها رشد نخواهیم کرد، بلکه باعث می‌شود که پسرفت هم داشته باشیم و یا با داشتن توقعاتی نامعقول در مسیر رشد و بهبود قرار نگیریم.
:منبع . http://hdaneshjoo.blog.ir/rss





دانلود چگونه شیوا و رسا صحبت کنیم؟


چگونه شیوا و رسا صحبت کنیم؟
برای یادگیری هر مهارتی، از جمله مهارت‌های کلامی و سخنرانی، گام‌هایی وجود دارد که اگر ما با این گام‌ها آشنا نباشيم، نه تنها رشد نخواهیم کرد، بلکه باعث می‌شود که پسرفت هم داشته باشیم و یا با داشتن توقعاتی نامعقول در مسیر رشد و بهبود قرار نگیریم.
:منبع . http://hdaneshjoo.blog.ir/rss





دانلود چگونه شیوا و رسا صحبت کنیم؟


چگونه شیوا و رسا صحبت کنیم؟
برای یادگیری هر مهارتی، از جمله مهارت‌های کلامی و سخنرانی، گام‌هایی وجود دارد که اگر ما با این گام‌ها آشنا نباشيم، نه تنها رشد نخواهیم کرد، بلکه باعث می‌شود که پسرفت هم داشته باشیم و یا با داشتن توقعاتی نامعقول در مسیر رشد و بهبود قرار نگیریم.
:منبع . http://hdaneshjoo.blog.ir/rss





+Engineer | تازه به دوران رسیده ها


تکلیف که مشخص نباشد اراده و تلاش،تو را به آزادی نمیرساند چه برسد به انقلاب!تکلیف که مشخص نباشد،شیطان از پشت خنجر غفلت را فرو میکند...درد و دوا حسین بن علی هست و دیگر هیچ. | حسین بن علی(ع) مذاکره کرد! | هیهات...اگر در پی درمان نباشيم و با خنجر فرو رفته انس بگیریم،میشویم از جنس آنان که به مرگ جاهلی مردند...نشناختند امام زمانشان را.از جنس بی شناسنامه ها!تازه به دوران رسیده ها!بی هویت ها!بی سواد ها!
:منبع . http://plus-taha.blog.ir/rss





داستان مرگ


بسم اللهدر دفتر حیات بشر، کس نخوانده استجز داستان مرگ حدیث مسلمی...پ.ن یک. شاید بتوان گفت تنها اتفاق قطعی زندگی، تمام شدنش است! پارادوکس جالبی است... پ.ن دو. نه در این فضای حساس و احساسی، بلکه در جای خود، بررسی تفکرات و گرایش های مرحوم هاشمی بسیار مهم است.پ.ن سه. یادم هست زمانی این نکته را از شهید بهشتی خواندم که نباید در مورد افراد قضاوت کرد؛ اما باید موضع داشت (مضمونی نزدیک به این). در مورد آقای هاشمی هم قطعا ما نه توان قضاوت داریم و نه وظیفه؛ و حتا شاید حق هم نداشته باشیم! اما این منافی تحلیل تفکرات ایشان، و تعیین نسبت خودمان با آن ها نیست...
پ.ن چهار. ناگهان بانگ برآمد... دیروز این موقع کسی احتمال می داد این اتفاق بیافتد؟ و خدا می داند تا فردا این موقع چند نفر دیگر (که کسی فکرش را نمی کند) به راهی رفته باشند که آقای هاشمی رفت... و هیچ تضمینی را سراغ نداریم که من و شما هم جزء این افراد





این چند روز


خیلی اتفاقات افتاده و هیچ اتفاقی نیفتاده فی‌الواقع.عصر روز قبل محرم با آبجی ز رفتیم حرم دیدیم مراسم اذن عزا و تعویض پرچم گنبده. یکم نشستیم و عکس‌هایی گرفتم که تا حالا نشده بود، چون همیشه شلوغه. ولی اون روز یه فضایی رو خالی کرده بودن و عکس‌ها خوب میفتاد.همون روز یه لباس مشکی زیبا هم گرفتم که با پوشیدنش عذاب وجدان میگیرم. اون توتوهای ذهنم یکی میگه مگه مجلس عزا، اونم عزای امام حسین جای تیپ زدنه؟ (نمیگم خوب نباشيم، ولی اینکه اختصاصی بریم واسش لباس شیک بخریم یه جوریه. انگار همه میان سر و وضعشون رو به هم نشون بدن)همون روز برای اولین بار کافی‌شاپ هم رفتم:) با آبجی ز، و شکلات‌گلاسه خوردیم، من با کیک شکلاتی اون با کیک معمولی. تصمیم دارم شکلات‌گلاسه رو تو خونه هم امتحان کنم. میدونم از کافه‌گلاسه کسی خوشش نمیاد تو خونه.اون شغلی که منتظرشم، اون روز دوستم گفت احتمالا با هم نباشيم و هر کدوم یه شهر بیفتی





این چند روز


خیلی اتفاقات افتاده و هیچ اتفاقی نیفتاده فی‌الواقع.عصر روز قبل محرم با آبجی ز رفتیم حرم دیدیم مراسم اذن عزا و تعویض پرچم گنبده. یکم نشستیم و عکس‌هایی گرفتم که تا حالا نشده بود، چون همیشه شلوغه. ولی اون روز یه فضایی رو خالی کرده بودن و عکس‌ها خوب میفتاد.همون روز یه لباس مشکی زیبا هم گرفتم که با پوشیدنش عذاب وجدان میگیرم. اون توتوهای ذهنم یکی میگه مگه مجلس عزا، اونم عزای امام حسین جای تیپ زدنه؟ (نمیگم خوب نباشيم، ولی اینکه اختصاصی بریم واسش لباس شیک بخریم یه جوریه. انگار همه میان سر و وضعشون رو به هم نشون بدن)همون روز برای اولین بار کافی‌شاپ هم رفتم:) با آبجی ز، و شکلات‌گلاسه خوردیم، من با کیک شکلاتی اون با کیک معمولی. تصمیم دارم شکلات‌گلاسه رو تو خونه هم امتحان کنم. میدونم از کافه‌گلاسه کسی خوشش نمیاد تو خونه.اون شغلی که منتظرشم، اون روز دوستم گفت احتمالا با هم نباشيم و هر کدوم یه شهر بیفتی





این چند روز


خیلی اتفاقات افتاده و هیچ اتفاقی نیفتاده فی‌الواقع.عصر روز قبل محرم با آبجی ز رفتیم حرم دیدیم مراسم اذن عزا و تعویض پرچم گنبده. یکم نشستیم و عکس‌هایی گرفتم که تا حالا نشده بود، چون همیشه شلوغه. ولی اون روز یه فضایی رو خالی کرده بودن و عکس‌ها خوب میفتاد.همون روز یه لباس مشکی زیبا هم گرفتم که با پوشیدنش عذاب وجدان میگیرم. اون توتوهای ذهنم یکی میگه مگه مجلس عزا، اونم عزای امام حسین جای تیپ زدنه؟ (نمیگم خوب نباشيم، ولی اینکه اختصاصی بریم واسش لباس شیک بخریم یه جوریه. انگار همه میان سر و وضعشون رو به هم نشون بدن)همون روز برای اولین بار کافی‌شاپ هم رفتم:) با آبجی ز، و شکلات‌گلاسه خوردیم، من با کیک شکلاتی اون با کیک معمولی. تصمیم دارم شکلات‌گلاسه رو تو خونه هم امتحان کنم. میدونم از کافه‌گلاسه کسی خوشش نمیاد تو خونه.اون شغلی که منتظرشم، اون روز دوستم گفت احتمالا با هم نباشيم و هر کدوم یه شهر بیفتی





بیایید "توکان" نباشیم :)


در زبان ترکی کلمات و اصطلاحاتی وجود دارد که به هیچ عنوان معادل فارسی ندارند. واژه ی "توکان" از جمله همین هاست. اگر بخواهی آن را به صورت یک کلمه استفاده کنی، معنی مغازه و دکان می دهد. اما اگر بخواهی به شکل اصطلاح به کار ببری، خب... معادل فارسی دقیقی برایش پیدا نمی کنی. (حداقل من یکی که پیدا نکردم.) توکان را ترکیبی از کلمات "تکراری" "روی اعصاب" "لوس" "بی معنی" و امثالهم بگیرید. (البته یک درجه شدید تر از این ها :دی )
همه ی این ها را گفتم تا برسم به معرفی یک دسته از آدم هایی که همیشه برایم "توکان" بوده اند. منظورم همان دختر خانم هایی هستند که بعد از ازدواج، همه ی زندگی و هویتشان را به اسم همسرشان می زنند. همان ها که به محض نامزد شدن، عکس آقا داماد محترم را بر روی پروفایل تلگرام، اینستاگرام، واتس آپ و... می گذارند و از هر ده کلمه ای که می گویند، نه تای آن ها نام اوست. دختر هایی که بعد از ازدواج





خاطره ای از خوزه


سال 86 یک هم اتاقی مکزیکی داشتم به اسم خوزه. خبرنگار بود، اهل مکزیک و دو سال بود که مسلمان شده بود. گهگاه چیزهایی برایم تعریف می کرد که برخی هایش خوب در ذهنم جاگیر شده است یکی اش این بود:
می گفت فلانی، ما مکزیکی ها هر وقت به امریکا می رویم امریکایی ها اگر اسپانیولی بلد هم باشند حاضر نمی شوند با ما به زبان ما صحبت کنند. و آخرش این است که ما اسپانیولی صحبت می کنیم و آنها هم انگلیسی جواب ما را می دهند و بالعکس. اما از آن طرف، هر وقت هم که آنها میهمان ما هستند و به کشور ما می آیند باز هم ما باید با آنها انگلیسی صحبت کنیم و اگر هم بلد نباشيم با ما هم کلام نمی شوند. این را که تعریف می کرد یک حس هیجان همراه با تنفر از نژاد پرستی امریکایی ها صورتش را پر می کرد...
:منبع . http://bahanehaa.blog.ir/rss





خاطره ای از خوزه


سال 86 یک هم اتاقی مکزیکی داشتم به اسم خوزه. خبرنگار بود، اهل مکزیک و دو سال بود که مسلمان شده بود. گهگاه چیزهایی برایم تعریف می کرد که برخی هایش خوب در ذهنم جاگیر شده است یکی اش این بود:
می گفت فلانی، ما مکزیکی ها هر وقت به امریکا می رویم امریکایی ها اگر اسپانیولی بلد هم باشند حاضر نمی شوند با ما به زبان ما صحبت کنند. و آخرش این است که ما اسپانیولی صحبت می کنیم و آنها هم انگلیسی جواب ما را می دهند و بالعکس. اما از آن طرف، هر وقت هم که آنها میهمان ما هستند و به کشور ما می آیند باز هم ما باید با آنها انگلیسی صحبت کنیم و اگر هم بلد نباشيم با ما هم کلام نمی شوند. این را که تعریف می کرد یک حس هیجان همراه با تنفر از نژاد پرستی امریکایی ها صورتش را پر می کرد...
:منبع . http://bahanehaa.blog.ir/rss





خاطره ای از خوزه


سال 86 یک هم اتاقی مکزیکی داشتم به اسم خوزه. خبرنگار بود، اهل مکزیک و دو سال بود که مسلمان شده بود. گهگاه چیزهایی برایم تعریف می کرد که برخی هایش خوب در ذهنم جاگیر شده است یکی اش این بود:
می گفت فلانی، ما مکزیکی ها هر وقت به امریکا می رویم امریکایی ها اگر اسپانیولی بلد هم باشند حاضر نمی شوند با ما به زبان ما صحبت کنند. و آخرش این است که ما اسپانیولی صحبت می کنیم و آنها هم انگلیسی جواب ما را می دهند و بالعکس. اما از آن طرف، هر وقت هم که آنها میهمان ما هستند و به کشور ما می آیند باز هم ما باید با آنها انگلیسی صحبت کنیم و اگر هم بلد نباشيم با ما هم کلام نمی شوند. این را که تعریف می کرد یک حس هیجان همراه با تنفر از نژاد پرستی امریکایی ها صورتش را پر می کرد...
:منبع . http://bahanehaa.blog.ir/rss





خاطره ای از خوزه


سال 86 یک هم اتاقی مکزیکی داشتم به اسم خوزه. خبرنگار بود، اهل مکزیک و دو سال بود که مسلمان شده بود. گهگاه چیزهایی برایم تعریف می کرد که برخی هایش خوب در ذهنم جاگیر شده است یکی اش این بود:
می گفت فلانی، ما مکزیکی ها هر وقت به امریکا می رویم امریکایی ها اگر اسپانیولی بلد هم باشند حاضر نمی شوند با ما به زبان ما صحبت کنند. و آخرش این است که ما اسپانیولی صحبت می کنیم و آنها هم انگلیسی جواب ما را می دهند و بالعکس. اما از آن طرف، هر وقت هم که آنها میهمان ما هستند و به کشور ما می آیند باز هم ما باید با آنها انگلیسی صحبت کنیم و اگر هم بلد نباشيم با ما هم کلام نمی شوند. این را که تعریف می کرد یک حس هیجان همراه با تنفر از نژاد پرستی امریکایی ها صورتش را پر می کرد...
:منبع . http://bahanehaa.blog.ir/rss





خاطره ای از خوزه


سال 86 یک هم اتاقی مکزیکی داشتم به اسم خوزه. خبرنگار بود، اهل مکزیک و دو سال بود که مسلمان شده بود. گهگاه چیزهایی برایم تعریف می کرد که برخی هایش خوب در ذهنم جاگیر شده است یکی اش این بود:
می گفت فلانی، ما مکزیکی ها هر وقت به امریکا می رویم امریکایی ها اگر اسپانیولی بلد هم باشند حاضر نمی شوند با ما به زبان ما صحبت کنند. و آخرش این است که ما اسپانیولی صحبت می کنیم و آنها هم انگلیسی جواب ما را می دهند و بالعکس. اما از آن طرف، هر وقت هم که آنها میهمان ما هستند و به کشور ما می آیند باز هم ما باید با آنها انگلیسی صحبت کنیم و اگر هم بلد نباشيم با ما هم کلام نمی شوند. این را که تعریف می کرد یک حس هیجان همراه با تنفر از نژاد پرستی امریکایی ها صورتش را پر می کرد...
:منبع . http://bahanehaa.blog.ir/rss






1 2 3 4 5 6 »